چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵ ساعت ۱۵ الی ۱۸ کارگاهی تحت عنوان «رنگشناسی» با نگاه کارشناسانهی خانم فاطمه خانیقلعه در دفتر جمعیت زنان خورشید برگزار شد.
۱۰ نفر در این برنامه شرکت داشتند.


خانم خانیقلعه کشیدن و پر کردن دایرهی رنگ ایتن را به کمک شابلون، خطکش و سه رنگ اصلی آموزش دادند. هر کدام از شرکتکنندگان در تجربهای انفرادی دایرهی ایتن را اجرا کردند و با چگونگی ساخته شدن رنگهای مکمل آشنا شدند.

در آخر کمی دربارهی تکنیک پتینه صحبت شد.
قرار شد جلسهی دوم را در زمان مناسب برگزار کنیم.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کارگاه رنگ شناسی
سهشنبه ۱۹ بهمن، با کمی تاخیر و در ساعت ۱۶ و ۳۰ دقیقه جلسه شروع شد.
در این جلسه دربارهی کتاب «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین» گفتگو کردیم. بحث بسیار داغ بود و افراد نظرهای متفاوتی راجع به کتاب داشتند.



برای جلسهی بعدی کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت» نوشته «دیپاک چوپرا» انتخاب شد. سومین و آخرین جلسهی کتابخوانی در زمستان روز سهشنبه ۱۷ اسفند برگزار خواهد شد.

به امید دیدار و گفتمانی مثبت در این جلسه.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, هفت قانون معنوی موفقیت, دیپاک چوپرا
29 دی ماه روز ملی هوای پاک بود. به همین مناسبت سهشنبه 5 بهمنماه از ساعت 16 تا 18 نشستی در جمعیت زنان خورشید برگزار شد.

در این نشست بعد از دیدن فیلم مستند «وارونگی» به کارگردانی روبرت صافاریان، راجع به هوای پاک به گفتگو نشستیم.

در میان این گفتمان بیش از همه به نقش کمرنگ مردم در جلوگیری از آلودگی هوا و نقش پررنگ نهادهای مسوول اشاره میشد. از هر سو که میرفتیم به نهادی میرسیدیم که در انجام وظایفش کوتاهی کرده است مثل شهرداری، دولت، صدا و سیما و ...
در راستای یافتن آنچه ما به عنوان شهروندان میتوانیم انجام دهیم به استفاده کمتر از وسایل نقلیه شخصی، کاشت درخت و ... پرداختیم.
در مورد اول صدای همه درآمد که وسایل نقلیه عمومی مناسب و کافی نیستند، بسیار زمانبر و پردغدغه هستند. امکان دوچرخهسواری هم نیست (حضور بیشتر خانمها را در جلسه نباید نادیده گرفت). امنیت کافی هم در سطح شهر برای پیادهروی نیست. در هر ساعتی نمیشود پیاده رفت.
در مورد دوم هم دوستان میگفتند ما یک درخت میکاریم اما از طرف دیگر انبوهی درخت کهنسال برای ساخت ساختمانهایی بدقواره قطع میشوند. وقتی مغازهدارها برای اینکه مغازهشان در معرض دید باشد پای درخت مواد نامناسب میریزند تا درخت خشک شود، وقتی شهرداری فضاهای سبز موجود را که شامل درختان کهنسال چنار است از بین میبرد و بعد از چند سال در نهایت افتخار یک پارک کوچک با چند نهال راه میاندازد، تلاش ما (شهروندان) بیفایده است.
به نتیجهی مشخصی نرسیدیم.
به امید همراهی نهادهای مسوول با مردم.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, هوای پاک, وارونگی, روبرت صافاریان
چهارمین جلسهی کتابخوانی با کودکان در تاریخ 29 دی 1395در دفتر جمعیت زنان خورشید برگزار شد. برنامه ساعت۴ عصر با حضور کودکان و والدین آنها و افراد بزرگسال دیگری که علاقهمند به حضور در این برنامه بودند آغاز شد. مهمان ویژهی این هفته آقای خسرو رشیدی بودند.


در بخش اول مثل همیشه یک بخش از کتاب «ز گفتار دهقان» (ظهور کاوهی آهنگر) توسط کودکان به نوبت خوانده شد. مهشید، کیانا، کیمیا و آریانا تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا درست و روان بخوانند.

گاهی بعد از خواندن هر بند از کتاب، توضیحاتی در مورد داستان و معنی برخی کلمات توسط آقای رشیدی بیان میشد.
بعد از پایان کتابخوانی و در بخش دوم به صحبتهای آقای رشیدی با موضوع «شاهنامه و فردوسیشناسی» گوش سپردیم.

ایشان با بیانی زیبا زندگینامهی فردوسی را برایمان تعریف کردند و کمی در مورد شرایط اجتماعی زمان سروده شدن شاهنامه صحبت کردند. در پایان با تاکید بر اینکه فردوسی بزرگترین حماسهسرا و نجیبترین و عفیفترین شاعر تاریخ است که همواره بر خردگرایی تکیه دارد، این شعر زیبای فردوسی را به کودکان هدیه کردند:
میاسـای زآموختـن یـک زمـان تو این را دروغ و فسانه مدان
چو گفتی که فام خرد دوختم همه آنچه بایستـم آموختـــــم
یکـی نغـــز بـــازی کنـد روزگار که بنشاندت پیش آمــــــوزگار

پس از پذیرایی با سیب و در ساعت ۶ عصر چهارمین جلسهی کتابخوانیمان پایان یافت.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, شاهنامه فردوسی, ز گفتار دهقان, خسرو رشیدی
آنچه که میشنوید 👆🏿 (میخوانید 👈🏿) گزارش یک سفر دوروزه میباشد، سفری به مهاباد که این نوبت در فصل سرد انجام گرفت. روستایی که برای اهالی جمعیت و همسفران قدیمیاش ناآشنا نیست.
همچون دفعات قبل که این دست سفرها را با قطار میرفتیم، این نوبت نیز سوار بر اسب آهنی شدیم و سفرمان آغاز گردید البته کمی با تاخیر. رفتیم و از ایستگاههای مختلف یک به یک گذشتیم تا بالاخره در ساعت 8 و 45 دقیقه صبح یک روز زمستانی که تقویم آن را از قبل پنجشنبه 23 دی ماه سال 95 تعریف کرده بود به مهاباد رسیدیم. 11 نفر که در این سفر شرکت داشتیم، کوله بر دوش از اسب آهنی فرود آمدیم.

اولین چشمانداز پیش رویمان کوه بود و در کنار آن درختهای گردو که بارشان را به زمین گذاشته و خوابیده بودند. کوه نه خواب بود و نه بیدار. تنفس هوای پاک هم شد دشتِ اول صبحمان. پرانرژی به راه افتادیم. نخستین پیادهروی سفر هم اینگونه شکل گرفت. در امتداد مسیر ریل رفتیم و پس از گذشتن از کنار چند باغ وارد کوچههای روستای مهاباد شدیم. از مسجد گذشتیم. حمام قدیمی را هم پشت سر گذاشتیم.

کوه دست بردار نبود. سرانجام به خانهای که قرار بود محل سکونت ما در این دو روز باشد وارد شدیم. دربِ چوبی استوارش به ما خوشآمد گفت و در کنارش پنجره با گلدانی در آغوش به استقبالمان آمد.
نشستم و سعی کردم تا با خانه کمی خودمانیتر شوم چراکه فکر میکردم این خانه با درب و پنجرهی چوبیاش با من غریبه نیست و این برمیگردد به سالهای کودکیام. دلم به آن آرام میگیرد.
پس از مستقر شدن و انجام کارهای شخصی، قرار شد بعد از کمی استراحت و صرف ناهار، به امامزادهی روستا که در سینهی کوه آرام خوابیده است برویم.
چای خوردیم و کار تقسیم شد. آشپزها دست به کار شدند. یکی از آنها تنها کودک گروهمان به نام مهشید بود. سفره که پهن شد، ماکارانی تا آمد اعلام وجود کند، مهلتاش ندادیم و یک لیوان آب هم روش.



طبق برنامه رفتیم به هوای امامزاده. برای رسیدن به آن مکان باید ابتدا از قبرستان روستا که در پاییندستِ کوه میباشد عبور کرد. از آن بالا روستا و داشتههایش بسیار چشمنوازتر است. یکی از آن چشمگیرها که از فیروزکوه میآید تا در ادامه مسیرش به حبلهرود بریزد، رودی است که از حاشیه مهاباد هم میگذرد.

مختصر کوهپیمایی که پایان یافت به ادامهی راه پرداختیم. مدتی گذشت تا وارد باغی شدیم، آشنا. شاخ و برگهای خشکیده را سوزاندیم. به این ترتیب قسمت دیگر برنامهی سفر که چند نوبت دیگر هم آن را انجام دادیم، یعنی آتش درست کردن اتفاق افتاد و آشنایی با عکاسی پرتره نیز در کنار تنه درختان به خواب رفته انجام گرفت.

شب پیش رو بود و هوا سردتر میشد. به خانه برگشتیم. شب شعر و موسیقی هنوز باقی بود تا برنامههای روز اول به پایان برسد. بازی فکری هم که جای خودش را داشت.
پس آشپزها بار دیگر دست به کار شدند و املت خوش آب و رنگی فراهم کردند تا بعد از خوردن شام به شعر و موسیقی هم پرداخته شود. شام که میل شد بار دیگر بساط آتش بود که برپا شد و با یک لیوان چای داغ آنهم از نوعی میوهای (به).

در ادام بازی تیزبین حالمان را خوشتر کرد. شعر و ترانه هم که نگو و درنهایت خواندن داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس. دیگر وقت خواب آمده بود. نفهمیدم کی خوابام برد.
صبح روز دوم رسید. حین خوردن صبحانه یکی از مهمانهای افتخاری این سفر که آقای فرهاد ورهرام مستندساز بودند، جمع ما را ترک کردند.

ساعتی بعد راهپیمایی اول روز دوم هم برگزار شد. نزدیک به یک ساعت و نیم زمان برد. ماند یک وعده پیادهروی دیگر که آن را باید به وقت برگشتن از روستا تا ایستگاه قطار مهاباد انجام میدادیم.

زمان میگذشت و به پایان سفر نزدیک میشدیم. همانطور که از قبل در کانال رسمی جمعیت زنان خورشید، برنامههای سفر اعلام شده بود، زمان برگشت ما به ایستگاه ورامین ساعت 5 و 30 دقیقه عصر بود. همچنین وعده ناهار روز دوم که کباب سبزیجات بود. پس ما باید تا ساعت 2 و نیم خود را به ایستگاه مهاباد میرساندیم تا با قطار ساعت 3 برگردیم. زیاد فرصت نداشتیم. دست به کار شدیم. بعضی از افراد به جمع کردن وسایل و مرتب کردن خانه پرداختند. ما هم به آشپزی.


ناهار که صرف شد، به سمت ایستگاه راهی شدیم. بعد از رسیدن به ایستگاه چون هنوز تا آمدن قطار وقت بود، بنابراین فرصتی دست داد تا داستان کوتاهی از شاهنامه خوانده شود، به این ترتیب فردوسی بزرگ نیز همسفرمان شد. آیتم صندلی داغ که تازهوارد جمعمان بود در قطار به ما اضافه گردید.
همه اتفاقی افتاد تا حالمان بهتر شود و تجربهمان بیشتر.
مسافرانی که تهران پایان سفرشان بود را در ورامین ترک کردیم و در آخر طبق ساعت که از قبل دیده بودیم عصر جمعه 24 دی ماه 1395 سفرمان پایان یافت.
تا سفرهای بعدی بدرود.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, سفر, روستای مهاباد, فرهاد ورهرام

