جـمعیت زنان خورشیـد
سـازمـان مـردم نـهاد شـهرستان ورامــیـن
به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۶/۳۱

تاریخ : شنبه 14 شهریور 94

 

موسسه اریگامی روشنا، فرخوان داد که برای گرامیداشت روز جهانی صلح، کاغذهای اریگامی را جهت ساخت درنا در اختیار افراد و گروه ها قرار می دهد و در کنار آن مسابقه ی عکاسی از درناهای ساخته شده در کنار مکان های تاریخی و مناظر شهرها  برگزار می شود.

روز 21 سپتامبر مصادف با 30 شهریور توسط سازمان ملل متحد، روز جهانی صلح اعلام شده است. این تاریخ در پنجاه‌ و هفتمین جلسه مجمع عمومی انتخاب شد.

مشتاقانه طرح موسسه اریگامی روشنا توسط یکی از اعضای جمعیت و دخترش پیگیری شد و در فرایند پیگیری برای دریافت کاغذهای اریگامی، کاشف شدیم که یکی دیگر از اعضای جمعیت، با این موسسه همکاری دارد. پس همه چیز مهیا بود تا کودکان جمعیتی ما ذوق زده، خواهان ساخت درنا باشند تا نوا و ترنم صلح طلب و آشتی جویانه شان در شهر طنین اندازد و موسیقی خوش آرامش و صلح گوش جانمان را بنوازد.

 

 

قرارمان ساخت درنا و خواندن کتاب ساداکو در روز شنبه چهاردهم شهریور در دفتر جمعیت زنان خورشید بود.

شنبه، ساعت سه ظهر، درب دفتر گشوده شد و کتاب ساداکو خوانده شد و یکی از کودکان جمعیت، خلاصه ی داستان ساداکو، دختر ژاپنی که قرار بود 1000 درنا بسازد تا شفا یابد را برایمان تعریف کرد که عضو جمعیت که مسئول آموزش ساخت اریگامی ها بود، آمد.آن هم با لباس سفید صلح.

 

 

با آمدن ایشان همه پشت میز بزرگ جمعیت حلقه زدیم و کاغذ در دست گوش دادیم. کاغذها تا خوردند و در هر تای کاغذ، ندای درونی صلح طلبی مان را به تن درناها امانت دادیم . باشد که بروند و روشنی و دوستی را برای همه جهان ارمغان بیاورند.

 

 

درناها ساخته شدند. درناهای طلایی، قرمز، سبز و آبی و...

دستانمان را به بالهای برافراشته ی درناها سپردیم، برج علاالدوله از بناهای تاریخی شهرمان انتظار درناها را می کشید تا با صبوریش، آشتی را به ما هدیه دهد. عکس ها و درناها ثبت شدند و برج لبخند زد.

 

 

مسئول آموزش جمعیت، از گروه حاضر در جمعیت به همراه سایر دوستان درنا ساز، دعوت کرد تا در روز دوشنبه شانزدهم شهریور،ساعت شش و نیم بعدازظهر در بنای تاریخی مسجد جامع شهر ورامین با بیش از دویست درنای کوچک عکس یادگاری بگیریم .

 

 

درناها پرواز کردند و قرار است موسسه ی اریگامی روشنا در روز 21 سپتامبر سی هزار درنا را با اقتباس از سیمرغ افسانه ای ایران کهن، به سرزمین خورشید تقدیم کند.

با سپاس از کودکان و بزرگترهایی که در این برنامه با حضورشان جمعیت زنان خورشید را همراهی نمودند.

 

 

 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, روز جهانی صلح, اریگامی, ساداکو, روشنا اوریگامی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید

تاریخ : 11 شهریور 94

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, سفر, کندلوس, سازمان مردم نهاد, ورامین

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید

11 شهریور 1394

 ساعت 10:5 دقیقه شب به دفتر جمعیت زنان خورشید درخیابان مسجد جامع رسیدم. خانم مدیر گروه و آقایان همسفر در آنجا بودند. هنوز چند دقیقه ای از ورود من نگذشته بود که راننده به همراه ون، کنار دفتر پارک کرد. بعد از احوال پرسی با راننده ی عزیز و خوش برخوردمان، کوله پشتی ها را به داخل ون بردیم. وقتی مشغول جمع آوری کوله ها بودیم، چند نفر از آقایان و خانم های همسفرمان هم به جمع ما ملحق شدند. ساعت 10:30 دقیقه حرکت کردیم. دوستان دیگر در مسیر به جمع ما اضافه شدند. همه چیز برای رفتن به کندلوس آماده شد.

وقتی جمع مان تکمیل شد، تقریبا همه سعی می کردند خاطره یا جمله ای طنز بگویند تا هم خود و هم دیگران را به خنده وادارد. فضای با نشاطی داخل ون را فراگرفته بود. اما آهسته آهسته خستگی بر ما غالب شد و بخواب فرو رفتیم. حوالی مازندران که رسیدیم، راننده، ون را نگه داشت تا خود کمی استراحت کند. بعد از 20 دقیقه استراحت به راه افتاد. 

12 شهریور 1394

 

 

ساعت 7 صبح به روستای بسیار زیبای کندلوس رسیدیم. این روستا قدمت تاریخی دارد. و یک موزه ی مردم شناسی در آن وجود دارد. روستای کندلوس از توابع استان مازندران است. درست در لحظه ی ورودمان به داخل روستا، در منزلی که از قبل، جمعیت زنان خورشید برای ما تدارک داده بود، رفتیم. صاحب خانه ی ما، طبقه ی پایین منزلش را به ما اجاره داده بود. در آنجا همه ی امکانات فراهم بود و من از تمیز بودن سرویس بهداشتی بسیار تعجب کردم. چون بسیاری از مساجد و مسافرخانه ها و حتی مدارس و رستوران ها فاقد سرویس بهداشتی تمیز هستند. اما صاحبخانه ی ما با اینکه در یک روستای توریستی زندگی می کند و مشتری های زیاد با سلایق مختلف دارد، سعی دارد خانه ای را که اجاره می دهد تمیز باشد. او با کمال احترام رفتار می کرد و اگر وسیله ای را از وی درخواست می کردیم در اسرع وقت در اختیار ما قرار می داد. 

 

هنوز چند دقیقه ای از حضور ما در آن خانه نگذشته بود که صبحانه را خانم های فعال و بسیار مهربانی که در سفر همراهمان بودنند با همکاری آقایان آماده کردند. بعد از صرف صبحانه، مدیر گروه، مراسم معارفه ی اعضا را تدارک داد تا کسانی که هم دیگر را نمی شناسند با هم آشنا شوند.

بعد از معارفه جناب آقای رفیعی کارشناس یوگا، مطالب باارزشی را در مورد این ورزش بیان کرد و به ما در مورد انواع یوگا، نکات مهمی را گفت. صحبت های آقای رفیعی را برخی می نوشتند و برخی با جان و دل گوش می دادند. بعد از آن اعضا، همگی به موزه ی مردم شناسی کندلوس رفتند. حیاط و ساختمان موزه هر کدام دو طبقه دارد. این موزه بسیار زیبا است و سعی شده در ساختمان آن اشیا، عکس ها و آثار مربوط به مناطق نزدیک به کندلوس و همچنین خود این روستا جمع آوری شود.

 

 

ما بعد از تماشای مناظر حیاط و اشیا ساختمان در طبقه ی دوم حیاط موزه به نرمش های کششی یوگا پرداختیم. آقای رفیعی آموزش حرکات کششی را عهده دار بود. 25 دقیقه تمرین کردیم و 2 ساعت را هم به روستا گردی گذراندیم. به خانه که آمدیم، ناهار را صرف کردیم. بعد از صرف ناهار، تعدادی به خواب عمیق فرو رفتند و برخی که اکثرا خانم بودند به بازی فکری و بسیار جذاب تیزبین مشغول شدند. آموزش این بازی را یکی از پرکارترین و باانرژی ترین خانم های گروه به عهده داشت. 

 

 

ساعت 4 عصر به سه گروه تقسیم شدیم. تعدادی به روستاگردی پرداختند تا جاهایی را که هنوز ندیده بودند را مشاهده کنند. بعضی به کوه پیمایی رفتند که من جزء آن ها بودم و چند نفر به صورت داوطلب برای پختن شام آماده شدند. 

 

 

چند دقیقا بعد از غروب خورشید، همه در منزل حاضر شدیم. بعد از صرف ناهار به ساختن درنا با کاغذ مشغول شدیم. آموزش ساخت درنا را که البته من نتوانستم درست یاد بگیرم، خانمی از جمع دوستان به عهده داشت. وی قبل از آموزش درنا درباره ی دختری به نام ساداکو صحبت کرد. "ساداکو دختری ژاپنی بود که در زمان بمباران اتمی هیروشیما دو سال داشت و به دلیل قرار گرفتن در معرض تشعشعات اتمی دچار بیماری لوسمی شده بود. او با وجود داشتن این بیماری، که هر روز وخیم تر می شد و او را به سمت مرگ سوق می داد، امیدش را به زندگی از دست نداده بود و سعی می کرد به فعالیت های عادی زندگی بپردازد. او به مدرسه می رفت و عاشق ورزش دو بود و یار ذخیره ی تیم دوی مدرسه شان بود. ولی در طول یک مسابقه دچار سرگیجه شد و در بیمارستان بستری شد. روزی دوستی به ملاقاتش آمده بود و افسانه درناهای کاغذی را برای او گفت. طبق این افسانه ی قدیمی هر کسی 1000 درنای کاغذی بسازد، خداوند آرزوی او را برآورده می کند. و ساداکو شروع به ساختن درنا کرد و با این کار امید به زندگی را در بین باقی بیماران بیمارستان هم یادآور شد. در نهایت موفق به ساختن 644 درنای کاغذی شد و در نهایت در سن 12 سالگی، زمانی که همه ی خانواده دور او حلقه زده بودند به خواب ابدی فرو رفت. هر چند داستان امید ِساداکو به این جا ختم نشد و همکلاسی هایش 356 درنای باقی مانده را ساختند و همراه او به خاک سپردند." ساعت 11 شب اعلام خاموشی شد و همسفران به خواب فرو رفتند.

 

 

 13 شهریور 1394

 وقتی از خواب بیدار شدیم، صبحانه نخورده به طرف روستای زیبای نیچکوه که 7 کیلومتر با کندلوس فاصله داشت، راه افتادیم. در این فاصله گاهی زیر درختی استراحتی می کردیم و از هم مناظر عکس می انداختیم. ما صبحانه را در امامزاده سید احمد که امامزاده ی کوچک اما زیبا و تمیزی است و قبر یک شهید به همراه مادرش در حیاط امامزاده وجود دارد، خوردیم. چند دقیقه ای در امامزاده بودیم و بعد از آن به طرف کندلوس به راه افتادیم.

 

 

حدود ساعت 12 به منزل رسیدیم و چند دقیقه بعد زمانی که همه به منزل رسیده بودند، ناهار خوردیم. اندکی استراحت کردیم. بعد از استراحت مشغول بستن کوله پشتی ها و آماده شدن برای ترک روستا شدیم.

حدود ساعت 4 عصر از کندلوس رفتیم و از همان راهی که به این روستا آمده بودیم به ورامین بازگشتیم. وقتی به ورامین رسیدیم، ساعت 45 دقیقه ی بامداد را نشان می داد.

 

 

 

برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, سفر, کندلوس, سازمان مردم نهاد, ورامین

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۲۲
در ادامه ی نشست های شاهنامه خوانی مان، داستان به آن جا رسید که:

بزرگمهر پیوسته همزبان و همنشین شاه بود و به سخنان سودمند وی را شادمان و دلخوش می داشت. اما به انجان چنان روی نمود که شاه به سببی بر آن آزادخوی روشن نظر درشتناک و تیزخشم گشت. وی را ناکرده گناه به زندان کرد، و چندان در تاریکی و رنج و سختی نگاه داشت که دیدگان جهان بینش تیره شد.

اما آن فرزانه ی حکیم به آن ستم ها که بر وی می رفت پیوسته خرسند بود. چون چندی روزگار بر او بدین گونه گذشت، شاه را به دانش و رای و تدبیر او نیاز افتاد. از چاه به گاهش برآورد؛ دهانش را از دُر ِ خوشاب آگنده کرد و از توسن دلی و آتش نهادی خویش پشیمان گشت.

که با او چرا کرد چندین جفا            از آن پس کزو دید مهر و وفا

چو دانا رخ شاه پژمرده دید              روانش به درد اندر آزرده دید

بدو گفت کاین بودنی کار بود            ندارد پشیمانی و درد سود


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید

چهارشنبه 21 مرداد 1394

 

آخرین کتاب انتخابی برای قصه خوانی این مرحله ، داستان طولانی تری داشت. قرار شد با توجه به عنوان کتاب که مشارکت و همکاری برای رسیدن به یک هدف است، فرزندان با سوادمان، ما را در روایت داستان کمک کنند .

نویسنده ی کتاب "یکی برای همه، همه برای یکی "، برژیت ونینگر، تصوریرگر آن ایو تارلت ، مترجمان،ماندانا نارنجیها و حسام سبحانی طهرانی  است که انتشارات مبتکران کتاب را منتشر کرده است.

داستان پنج دوستی که "هر کدام از آن ها یک نقص کوچک دارند. در عوض هر کدام توانایی ویژه ی خودش را دارد. اما همه با هم واقعا قوی هستند. یکی برای همه و همه برای یکی.

با کمک هم می توانیم به بسیاری از آرزوهای مان برسیم.. "

     کتاب خوانی سر ساعت همیشگی شروع شد؛ همه گرد کنار هم نشستیم و همراهان باسواد کوچک ،متن های آماده را در دست گرفتند تا برای کوچکترها قصه بخوانند.

قصه کتاب درباره ی  مکس، موش کوچولوی است  که به خاطر سبیل کوتاه و پاهای بلند و کوتاهش کمی در راه رفتن مشکل دارد و می خواست به دنبال آرزوهایش سفری رو آغاز کند. در مسیر سفر با مولی،موش کور مهربان ؛فِرِدی قورباغه ی پر جنب و جوش، بلیندا، جوجه کلاغ دلسوز و هِنری جوجه تیغی محافظ آشنا می شود و با هم همسفر می شودند تا به دنبال آرزوهایشان بروند.

«پس ما با هم خواهیم ماند . ما دنیا را می گردیم و رویاهایمان را پیدا خواهیم کرد. ما می مانیم برای یکی و یکی برای همه.»

در پایان جمله آخر کتاب رو هم دست در دست هم چند بار تکرار کردیم آنهم با صدای بلند، تا همه مان در خواندن کتاب مشارکت داشته باشیم . 

با سپاس از کودکان و بزرگترهای که در این برنامه با حضورشان جمعیت زنان خورشید را همراهی نمودند.

 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, ورامین, قصه خوانی کودک

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید