روز جمعه 8 خرداد 1394
سفر به کاخ موزه ی سعدآباد با استقبال چشمگیری از سوی اعضا و سایرین مواجعه نشد ولی سفر برگزار شد.
طبق قرار قبلی ساعت هفت از دفتر جمعیت زنان خورشید حرکت کردیم. در این سفر با توجه به حضور قطعی پنج نفر از همراهان جمعیت،یکی از اعضا تصمیم گرفت به منظور کمک به جمعیت از خودروی شخصی خود استفاده کند. پس ما و باقی دوستان به مقصد کاخ موزه سعدآباد در مسیرهای تعیین شده سوار خودروی ایشان شدیم.
ساعت هشت و نیم به خیابان زعفرانیه و درب کاخ رسیدیم. بلیط پنج موزه (موزه ی براداران امیدوار، کاخ سبز، کاخ ملت یا همان کاخ سفید، موزه ی هنرهای زیبا و موزه ی پوشاک واقع در کاخ شمس) تهیه شد.

مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد در پهنه پر طراوت کوهپایه های توچال و دره سرسبز دربند و در بخش دل انگیزی از شمال شهر تهران با مساحتی حدود صد و ده هکتار قرار گرفته است. سعدآباد از شمال با کوه های البرز ،از شرق با گلابدره ، از مغرب با ولنجک و از جنوب با تجریش همسایگی دارد.این منطقه در دوره قاجار محل استقرار و سکونت تابستانی و ییلاق شاهان این سلسه بوده و پس از کودتای 1299 خورشیدی ،در وسعتی تازه و الحاق باغ های مختلف به اقامتگاه تابستانی پهلوی اول اختصاص یافت و کاخ و کوشک هایی به مناسبت های گوناگون در جای جای این پهنه بر تافته از درختان کهن و سپیدار و سرو ، به فاصله ای از باز مانده بناهای قاجار سربرآوردند.در دوره پهلوی هجده کاخ کوچک و بزرگ در سعدآباد ساخته شد که هر یک عظمت و زیبایی زائد الوصفی از هنر و ذوق معماری ایرانی را به نمایش می گذارند.
در ورودی درب زعفرانیه دو سرباز وظیفه ما را راهنمایی کردند. از کانکس بلیط فروشی برای چهار نفر بلیط تهیه شد؛ چون کودک همراه ما زیر هشت سال است و بلیط نیاز نداشت.(هر چند بیشترین استفاده را او برد)
از جاده غربی بالا می رویم ، از کنار ساختمان های نما آجری اداری و روابط عمومی می گذریم تا به کاخ شهوند یا همان کاخ سبز رضا شاهی برسیم.در میانه ی راه چند تابلو راهنما به چشم می خورد که موزه های مختلف را به بازدیدکنندگان معروفی می کند؛ موزه هایی که پیش از این، کاخ های اختصاصی فرزندان محمدرضا شاه بوده اند. توریست های چینی سحرخیز در جاده شاد و خندان حرکت می کنند.

هوای مطبوع صبحگاهی ، صدای خوش پرندگان و درختان بلند چنار و خوش تراش سرو همراه با صدای آب هیجان پیاده روی را در ما بیشتر کرد.
در ابتدا از موزه ی براداران امیدوار دیدن کردیم و بعد به کاخ سبز رفتیم. بنای موزه ی برادران امیدوار متعلق به دوره ی قاجار می باشد. این موزه شامل چهار اتاق با نمای آجری قرمز رنگ و گچبری های زیبا می باشد که کالسکه خانه و استراحت گاه سورچی هابوده است.

برادران امیدوار به عنوان اولین جهانگردان ایرانی اولین سفر خود را در سال 1332 به منظور دیدن نادیده های جهان، آغاز کردند و در سال 1343 از سفر ده ساله خود بازگشتند.
کاخ سبزرضاشاهی دومین مکان بازدید گروه بود. موزه ی شهوند در نقطه ی مرتفع شمال غربی مجموعه سعدآباد قرار دارد. مساحت زیر بنای کاخ، در دو طبقه 1203 متر مربع می باشد و معمار این کاخ "میرزا جعفر کاشی معروف به معمارباشی" بوده است. در نمای خارجی آن از سنگ های سبز صدفی کمیاب خمسه زنجان استفاده شده، وجه تسمیه کاخ نیز به همین سبب می باشد.
یکی از زیباترین قسمت ها این کاخ، تالار آیینه است. روی تمام آیینه ها با گل هایی از گچ تزیین شده و با قالی مشهد 70 متری زیبایی که اثر عبدالمحمد عمواغلی است، فرش شده است. از ویژگی های این تالار ، همخوانی نقش وسط فرش ، با طرح سقف است. آیینه کاری های سقف با طرح قندیل ، کار هنرمندان ایرانی است.

مسیر رفته را برگشتیم تا به کاخ سفید یا موزه ی ملت برسیم. در مسیر کمی استراحت کردیم. کاخ سفید بزرگترین کاخ مجموعه 110 هکتاری سعدآباد است که به علت رنگ سفید نمای آن به این نام شهرت یافته بود. این بنا اقامتگاه تابستانی محمدرضا و همسرش فرح بوده است. نقشه ی کاخ از مهندس خرسندی است و محاسبات فنی آن را لئون طاطاووسیان و بوریس روسی انجام داده اند. کاخ سفید در زمینی به مساحت 2164 متر مربع در دوطبقه و زیرزمین با زیر بنای حدود 5000 متر مربع بنا شده است. در این طبقات 54 واحد مختلف از جمله 10 تالار بزرگ تشریفاتی وجود دارد که مکان پذیرایی رسمی پهلوی دوم بوده است. وسیع ترین تالار کاخ، سفره خانه ای به وسعت 220 متر مربع است.

دیگر رمقی برای مان نمانده بود. آنقدر پوشش درختان و گیاهان این مجموعه زیبا و دل انگیز بود که وقتی می نشستیم خستگی را درک می کردیم. به سمت درب خروجی زعفرانیه حرکت کردیم تا ناهار بخوریم و بعد از کمی استراحت از دو موزه ی دیگر بازدید کنیم.
ساعت دو بعدازظهر، بعد از کمی تجدید قوا به سمت موزه ی هنرهای زیبا که در سمت شرقی درب زعفرانیه بود حرکت کردیم. این بنا در سال های 1346 تا 1357 محل وزارت دربار بوده است و از سال 1361 به عنوان موزه ی هنرهای زیبا مورد بهره برداری قرار گرفته است. این موزه در جنوبی ترین نقطه ی سعدآباد واقع شده و دارای سه طبقه با 3600 متر زیربنا می باشد. ساختمان این عمارت مربوط به زمان رضا خان است و از آنجا که در بنای آن سنگ مرمر سیاه رنگ (از معدن ولی آباد چالوس) به کاربرده شده ، به "کاخ اسود "نیز معروف است.

و اما موزه ی پوشاک یا کاخ شمس که ما را آنقدر بالا و پایین کرد که دیگر کفش هایمان گریه کردند. عمارت موزه در زمان رضا شاه و به دستور او ساخته شده بود و کاخ تابستانی شمس بوده است که در سال 1342 آن را به محمدرضا شاه می فروشد و از آن به بعد به عنوان موزه ی اختصاصی خاندان پهلوی و مکانی برای نگهداری از اشیاء و ظروف قیمتی و هدایای سلطنتی استفاده می شد. همه فضای موزه بهره برداری نشده بود و فقط در طبقه همکف آن لباس های مربوط به خاندان پهلوی درهم و بی سامان در معرض دید عموم قرار گرفته بود. این عمارت در سمت درب دربند واقع شده بود و ما دیگر رمق راه رفتن نداشتیم ، هرچند صدای هیچ کس حتی کودک همراهمان هم در نیامد اما سوار ون شدیم و به سمت درب خروجی زعفرانیه حرکت کردیم. سوار بر ماشین شخصی مان به سمت ورامین راه افتادیم تا شاید سفری دیگر همسفر هم باشیم.

توضیح: از آنجایی که امکان عکس برداری از داخل موزه را نداشتیم، در این گزارش از تصاویر موجود در سایت های دیگر استفاده کردیم.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کاخ موزه, سعدآباد, ورامین
زمان اجرا: 24 خرداد 94
تیم اجرا: دو نفر
مکان : خیابان رسالت
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, زباله, معابر, کسبه, ورامین
زمان 24 خرداد 94
گروه اجرا: دو نفر
20 خرداد94:
چهارشنبه صبح طبق سفارش مدیر اجرایی جمعیت، به شهرداری رفتم تا چندتا کتاب و پوستر راجع به حفظ محیط زیست بگیرم. اما آنجا گفتند که این نوع کتابها را باید از اداره محیط زیست بخواهی. بهرحال مستقیم به اداره محیط زیست رفتم. وقتی به خانمی که در دبیرخانه کار می کرد گفتم که برای گرفتن چند کتاب راجع به حفظ محیط زیست از طرف جمعیت زنان خورشید آمده ام بلند شد و هرکجا را به ذهنش رسید جستجو کرد تا پوستر و کتاب پیدا کند. سرانجام چندین پوستر رنگی و کتاب و سی دی کودکانه به دستم داد و اضافه کرد که که به اعضای جمعیت سلام برسانم. برای اینکه بدانم سلام چه کسی را باید برسانم نامش را پرسیدم. گفت که "ایرانی" هستم. از خانم ایرانی تشکر کردم و با انبوه پوستر و کتاب در دست به خانه برگشتم.
24خرداد1394:
دوشنبه صبح ساعت9:40 به دفترجمعیت زنان خورشید رسیدم. هم گروهی ام طبق وعده ای که داده بود آنجا بود. گفت که تا ساعت10 وقت داریم درباره طرح پاکیزگی جویبارها توسط کسبه صحبت کنیم. چون ساعت10 با فرد دیگری قرار ملاقات دارم. در طول جلسه مان هرچه را که به ذهن خودش و من در رابطه با صحبت کردن با کسبه می رسید را فوراً می نوشت. اعتقاد داشت که با داشتن نظم دقیقتر مفهوم و منظور خود را به کسبه خواهیم فهماند و به نتیجه مطلوبتری خواهیم رسید.
عصر ساعت5:15 داخل فضای برج علاء الدوله منتظر هم گروهی بودم.هنوز 5 دقیقه نشده بود که متصدی خواست بیرون بروم تا در حیاط رو قفل کند. ناچار به کوچه کناری برج رفتم تا در آنجا منتظر باشم. خوشبختانه زود از راه رسید. با هم به طرف خیابان طالقانی رفتیم تا کار را از آنجا شروع کنیم.
ابتدا وارد یک میوه فروشی شدیم از شاگرد سبزی فروش درخواست کردیم که تا پایان صحبت کردن ما با صاحب مغازه به کارها برسد. صاحب مغازه به نام آقایی درد دل زیادی داشت. البته چون فکر می کرد با اداره بهداشت وصل هستیم از آلودگی دستشویی عمومی میدان شکایت کرد. سپس ما از روش نظافت معابر و جویبار توسط خودش سوال کردیم. گفت که همه ضایعات میوه و سبزی را در جعبه ای قرار می دهم تا خدمتکار شهرداری در شب راحت آنها را ببرد.ناگفته نماند که ایشان ورزشکار بودند و پاکیزه نگهداشتن محل کار و خیابان را از وظایف هر شهروند و بویژه کسبه ای می دانستند. در آخر یک کتاب کودکانه و یک پوستر از طرف محیط زیست به شاگرد مغازه دادم. سپس هم گروهی از بساط مغازه سبزی فروشی یک عکس برداشت.
سپس به مغازه قصابی رسیدیم. ابتدا جویبار روبروی مغازه را نگاه کردیم. چندین استخوان در جویبار بود که نشان می داد این اطراف یک مغازه قصابی هست. داخل مغازه شدیم. مغازه کوچک و سطح زمین آن خون آلود بود. به همین دلیل مگس زیادی موج می زد. از قصاب نامش را پرسیدیم که گفت محمدی هستم. سپس پرسیدیم که ضایعات گوشت را کجا نگهداری می کند. پاسخ داد که داخل جعبه می اندازم که مدت زیادی هم بیرون نمی ماند چون حتی برای ضایعات گوشت و استخوان هم مشتری هست. وجود استخوان داخل جویبار را متذکر شدیم که گردن نگرفت. جالب اینکه هیچ قصابی دیگری هم در اطراف نبود. فکر می کرد شاید مامور شهرداری باشیم. منتهی وی را قانع کردیم که به این بخش متصل نیستیم و صرفاً دغدغه شخصی خود را عنوان می کنیم. سپس از وی خواستیم اگر پیشنهادی دارد مطرح کند تا شاید به شهرداری انتقال دهیم. گفت که بهتر است سطلهای مکانیزه بیشتری بگذراند تا فاصله بین سطلها کم باشد. سپس وقتی از انتقادها خسته شد پیشنهاد کرد که به مغازه ساندوچ فروشی که جویبار را با ریختن روغن سوخته سیاه کرده است برویم. وقتی هم گروهی خواست عکس بگیرد موافقت نکرد. در آخر بدون اینکه پوستر یا کتابی به قصاب بدهیم از مغازه خارج شدیم. ولی طبق پیشنهاد وی به طرف مغازه ساندویچ فروشی رفتیم. ابتدا جویبار را نگاه کردیم. طبق گفته قصاب دیواره های جویبار آغشته به یک لایه ضخیم روغن و سیاه بود.
وارد مغازه شدیم. پسرکی پشت پیشخوان بود. طبق درخواست ما دایی اش را صدا کرد. دایی در انتهای مغازه آشکار شد. از او که صاحب اصلی مغازه بود نامش را سوال کردیم که گفت ترجیح می دهم شهروند خطابم کنید! سیاه شدن جویبار را متذکر شدیم. گفت که نمی توانم روغن سوخته را نگه دارم سپس جای دیگری بریزم چون اداره بهداشت تصور خواهد کرد من از این روغن سوخته مجدد استفاده خواهم کرد. بنابراین هر روز در جویبار می ریزم. به وی گفتم که اگر از همان ابتدا جویبار با جارو و مواد شوینده تمیز می شد چنین لایه ضخیمی از روغن سوخته ایجاد نمی گشت. گفت که هیچکس وقت و حوصله اینکار را ندارد.
وقتی هم گروهی از او راجع به وجدان و احساس مسئولیتش نسبت به رعایت حقوق سایر شهروندان سوال کرد گفت که خودم همین دیشب یک بطری پلاستیکی اب را از داخل اتومبیل به بیرون پرت کردم تا خدمتکار شهرداری همیشه کاری برای انجام داشته و نانی به خانه ببرد! هم گروهی شگفت زده گفت که این کار معنایی ندارد. آقای شهروند در دفاع از استدلال خود گفت اگر اینکار را نکنم به زودی دیگر رفتگری وجود نخواهد داشت!اگر رفتگر نباشد چه کسی زباله را جمع کند!؟ گفتم که اگرچنین اتفاقی بیفتد حتما قرار گذاشته می شود که همه شهروندان هر شب به نوبت زباله ها ی شهر را جمع کنند. شهروند پوزخند زد و گفت هیچوقت چنین اتفاقی نمی افتد. اما بازتاکید کردیم که هر شهروندی به سهم خودش مسئول است. قبل رفتن ازطرف محیط زیست به پسر خواهر ساندویچ فروش یک کتاب کودکانه و چند پوستر هدیه دادیم. در آخر هم گروهی از جلوی مغازه بویژه جویبار سیاه شده چند عکس برداشت.
مغازه بعدی یک خواربار فروشی بود که چند کارتن خالی را کنار جویبار رها کرده بود. داخل شده وضمن معرفی خود علت سرگردانی کارتن ها را جویا شدیم. وی که خود را طباطبایی معرفی کرد پاسخ داد که اتفاقاً تمامی کارتن خالی ها را در یک جعبه بزرگتر می گذارد اما گاری چی هایی که برای مراکز بازیافتی کار می کنند به جعبه اصلی هم رحم نکرده و آنرا هم می برند. هم گروهی گفت که پس بهتر است برای اینکه این اتفاق نیفتد کارتن ها را داخل مغازه نگهدارید و برای کم کردن حجم کارتن ها آنها را باز کنید. سپس به گاری چی ها بگویی که از این پس داخل مغازه شده و کارتن ها را از فلان محل بردارند. چون ریختن کارتنها به این شکل صورت خوشی ندارد. طباطبایی هم ماهرانه افزود که کار بهتری نیز می شود کرد و این است که از شهرداری بخواهیم سطل مخصوص کاغذ و مقوا کنار سطلهای عادی قرار دهد تا از همان مبدا زباله تر و خشک از هم جدا شود.
پیشنهاد دیگر آقای طباطبایی این بود که بهتر است قانونی وضع شود تا هرفردی را که در خیابان زباله ریخت جریمه نقدی کنند, درست مثل شهر سنگاپور که افرادی را که در معابر آب دهان می اندازند جریمه نقدی گزاف می کنند.
سپس سخاوتمندانه قبول کرد با وجود اینکه سالانه مبلغ 300 الی400 هزار ت بابت نظافت به شهرداری می پردازد باز هم این طرح را اجرایی کند. در آخر یک جلد کتاب همراه پوستر به کودک آقای طباطبایی دادم و هم گروهی نیز از نمای بیرون مغازه و جویبار و کارتن های خالی عکس برداشت.
در مسیرمان دو پسربچه همراه بزرگترشان را دیدیم. پسر بزرگتر سراپا سپید پوش بود. هم گروهی از آنها خواست توقف کنند تا درباره موضوعی با آنها صحبت کند. وقتی ایستادند از آنها نامشان را پرسید که پسر بزرگتر خود را یزدان و کوچکتر خود را احسان معرفی کردند. در این حیص و بیص دختربچه ای که از دقایقی پیش به خاطر پفک ها دو برادر را تعقیب می کرد سر رسید و با اجازه یزدان دستش را داخل پفک ها کرد و یک مشت پر پفک برداشت و سپس دور شد تا پفک ها را بی مزاحمت بخورد.
سپس در حالیکه من به کفش های سپید خاک آلود یزدان خیره شده بودم هم گروهی از سپید پوشی او در این فصل زیبا ولی به شدت گرم تمجید کرد. سپس از یزدان پرسید که بعد اینکه پفکش را خورد جلد آنرا کجا قرار می دهد؟ پاسخ داد که در سطل زباله می اندازد. هم گروهی تشویقش کرد و سپس افزود که اگر سطل زباله در نزدیکی نبود آن وقت چه می کنی؟ بدون مکث و هوشیارانه پاسخ داد که آنرا در دست یا در کیف خود نگه می داریم تا بالاخره به سطلی برسیم و باز اگر سطلی نبود زباله را با خود به خانه می بریم تا در سطل خانه قرار دهیم. به خاطر این احساس مسئولیت و وجدان بیدار به آنها کتاب و پوستر هدیه دادم. و در آخر با این دو پسربچه تمیز و آراسته عکس یادگاری گرفتیم.
بعد اینکه برادرها همراه بزرگترشان دور شدند به سراغ آن دختربچه که پفک به غنیمت برده بود رفتیم. او پفک ها را در دامن پیراهنش ریخته بود و دانه دانه از آنها می خورد. زیر ناخن هایش سیاه و آلوده بود. هم گروهی به وی گفت که باید با دست تمیز پفک بخورد. اما او به مزاحمت ما وقعی ننهاده و همچنان بی محابا پفک می خورد. هم گروهی از وی نشانی منزلش را پرسید. شاید می خواست با مادرش راجع به نظافت دخترش صحبت کند. وقتی دخترک به کوچه نزدیکی اشاره کرد میل داشتیم او را به خانه اش برسانیم ولی با ما هم عقیده نبوده و ترجیح داد روی پله های مغازه مانده و پفک ها را بخورد. بنابراین هم گروهی به عکس گرفتن از این عاشق پروپا قرص پفک قناعت کرد. سپس به راهمان ادامه دادیم.
در راه به پسربچه دوچرخه سواری رسیدیم. هم گروهی از وی نام و سنش را پرسید که گفت "پارسا "هستم و 12 سال دارم. سپس سوال یزدان و احسان را از او نیز پرسید که دقیقاً مانند او بدون تاخیر و درست پاسخ داد. سپس هم گروهی پرسید که اگر ببینی فردی زباله خود را در سطح خیابان رها کرد به او چه می گویی. پارسا صادقانه گفت که به او تذکر می دهم ولی با عرض تاسف چندبار هم بابت تذکر متلک های زشت شنیده ام.هم گروهی گفت که ولی نباید کوتاه بیایی. پیرو حرف او به پارسا گفتم که کار شما مثل کار پیامبران است, انها هم در ابتدای کار هدایت بشر هم سنگ خوردند, هم چوب خوردند و هم به طرفشان آب دهان و سبزی گندیده پرتاب شد ولی از ماموریت خود منصرف نشدند. پارسا با علامت سر تاکید کرد. هم گروهی نیز بابت عزم جزم پارسای نوجوان برای حفظ محیط زیست از وی تشکر کرد. سپس هنگام خداحافظی از طرف میحط زیست به وی یک پوستر زیبا هدیه دادیم.
سرانجام به پایان خیابان طالقانی رسیدیم. وارد خیابان رسالت شدیم. بعد طی مسیری از دور متوجه صحنه تکان دهنده ای شدیم. صحنه جویباری انباشته از جعبه های میوه و کارتن خالی! هم گروهی با وحشت گفت که صحبت با صاحب این فروشگاه امر خطیری است. وقتی به جلوی مغازه رسیدیم و از نمای نزدیک جویبار آلوده را دیدیم نیز گفت که حدسم درست است صحبت با صاحب این مغازه انرژی زیادی می خواهد... بهتر است روز دیگری اینجا بیاییم. وقتی متوجه شدم او خیلی خسته است از وی خواستم همانطور که می خواهد نزد دوستش در فروشگاه اتکا برود و استراحت کند تا خودم به تنهایی با این زباله ساز بزرگ صحبت کنم.
وقتی هم گروهی تشکر کرد و رفت، وارد مغازه میوه فروشی شدم. برخلاف بیرونِ مغازه و جویبار بی منزلت، داخل مغازه چون آینه شفاف بود و برق می زد. چون تعداد فروشنده را زیاد دیدم به مردی که ان سوی میز بود بروشور جمعیت زنان خورشید را دادم و خواستم مسئول اصلی فروشگاه را معرفی کند تا با وی درباره وضعیت جویبار صحبت کنم. ان مرد به اقای حبیبی که آن سوی تر کنار میوه ها بود اشاره کرد. آقای حبیبی که فکر می کرد از طرف اداره بهداشت آمده ام آهی زیر لب کشید. تاکید کردم که از طرف هیچ نهاد دولتی نیستم و بهتر است راحت باشد. سپس وضعیت جویبار را یادآوری کردم. گفت که روزی دوبار همه جعبه ها و کارتن ها را جمع می کنم. حتی برای اینکار چندتا شاگرد هم دارم که کمکم می کنند. ما با هم جعبه ها را در جویبار می گذاریم تا گاری چی بیاید ببرد.شاگردانش که کنارش ایستاده بودند با جنباندن سر تایید کردند.
گفتم که بهتر نیست به جای نگهداری جعبه ها در داخل جویبار آن ها را باز کرده و داخل مغازه نگهدارید تا جویبار به این حالت در نیاید. همراه شاگردانش چندین بار بله و چشم گفتند. خواستم جملات دیگری بگویم که دیدم مانند آدمک کوکی با پوزخند بله و چشم را تکرار می کنند. این نشانه آن بود که بیشتر از این نمی خواهند مزاحمشان باشم. بنابراین بعد اینکه از آنها قول همکاری گرفتم از مغازه خارج شدم. به فروشگاه اتکا که رسیدم وارد آن شدم. هم گروهی با دو دوست صندوقدارش مشغول صحبت بود. وقتی مرا دید از روی صندلی بلند شد تا به جای او بنشینم و استراحت کنم. سپس طبق خواست هم گروهی به آن دو کارمند فروشگاه که هر دو فرزندانی داشتند دو کتاب دادم تا برای فرزندانشان بخوانند و آنها را به حفظ و نگهداری محیط زیست تشویق کنند.
نتیجه گیری:
تاکید این کار گروه بر این نکته بود که از طرف هیچ نهاد دولتی نبوده وفقط دغذغه شهروندان عادی را مطرح می سازند. شهروندانی که تک به تک در برابر پاکیزگی و نظافت شهر مسئول هستند. قدم دوم این بود که قبل ترک محل اطمینان حاصل کنند که کسبه هدف و منظور کارگروه را درک کرده اند تا یک دلگرمی برای انجام ظرحهای مشابه آینده باشد. طرحی مانند اینکه یکبار نیز مانند صحبت با کسبه به طور ويژه با کودکان صحبت شود. کودکانی که شهروند و احیاناً کسبه آینده هستند. این کارگروه امیدوار است که چنین اقداماتی حفظ پاکیزگی محیط را در نسل آینده نهادینه سازد.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, زباله, معابر, کسبه, ورامین
|
زمان |
طرح پیشنهادی |
|
8 خرداد |
بازدید از موزه سعد آباد |
|
1 تیر |
طرح گفتگو با کسبه جهت نریختن زباله در جوی ها و سطح معابر |
|
3 ماه تابستان |
کارگاه نقاشی اختصاصی |
|
4-11-18-25 مرداد |
کتابخوانی برای کودکان |
|
15-16 مرداد |
سفر به گدوک |
|
پاییز |
نشست آشنایی با تغذیه سالم (در پارک) |
|
5-6 شهریور |
سفر به کندلوس با مدیتیشن |
|
17 مهر |
روز جهانی کودک |
|
7-14-21-28 آبان |
کارگاه تعاریف کودک آزاری (در دفتر) |
|
15 آبان |
نشست فرهنگ و محیط زیست (در دفتر) |
|
27 آذر |
گرامیداشت شب یلدا (در دفتر) |
|
15 بهمن |
جشن تولد جمعیت (در دفتر) |
|
6-7 اسفند |
بازار خاطره ها |
|
14 اسفند |
روز درخت کاری (تقدیر از محافظان درختان ) |
|
21اسفند |
مجمع عمومی جمعیت زنان خورشید |
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, ورامین, سازمان مردم نهاد

