جـمعیت زنان خورشیـد
سـازمـان مـردم نـهاد شـهرستان ورامــیـن
به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
در ادامه‌ی داستان شاهنامه:

به انوشیروان خبر نامدار شدن خاقان رسید. خبر پیروزی خاقان در جنگ با هیتالیان.

شاه انوشیروان بزرگان دربار خود را فراخواند تا با آن ها هم‌فکری کند. پس از رای‌زنی با موبدان و بزرگان درگاه خود، دستور به تشکیل سپاه جهت جنگ با خاقان چین را صادر کرد.

چوشد مرز هیتالیان پر ز شور        بجستند از تخم بهرام گور

نو آیین یکی شاه بنشاندند          به شاهی برو آفرین خواندند

نشستست خاقان بدان روی چاج        سرافراز با لشگر و گنج تاج

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب         جز از مرز ایران نبینند به خواب

ز پیروزی لشکر غاتفر                      همی‌برفرازد به خورشید سر

سزد گر نباشیم همداستان                  که خاقان نخواند چنین داستان

که تا آن زمین پادشاهی مراست           که دارند ازو چینیان پشت راست 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
امروز هم نشست شاهنامه‌خوانی‌مان این‌گونه ادامه یافت:

انوشیروان دست به ساخت شارستان سورستان زد. از روم و هند کسانی را که استاد کار بودند، فراخواند. از ایران و کشور نیمروز، آن کسانی که کاردان بودند را نیز خواند. اسیرانی که از بربر و روم آورده بود در آن شارستان اسکان داد.

بیاراست آن شارستان چون بهشت                 ندید اندر و چشم یک جای زشت

چنان دان که یک سر بر این است و بس           بلندی و پستنی نماند به کس

چو بی رنج باشی و پاکیزه رای                از و بهره یابی به هر دو سرای

 

 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
در نشست شاهنامه خوانی امروز:

پس از کشته شدن مهبود و دو فرزندش با دسیسه و نیرنگ زروان و مرد جهود، روزی شاه نوشیروان عزم شکارگاه کرد. زمانی که در نخجیرگاه بود، دستور داد تا اسبان را از جلوی چشم او بگذرانند.

شاه که به تماشای اسبان مشغول بود، ناگهان داغ مهبود را بر ران یکی از اسب ها دید. دلش سخت تنگ شد و چشمانش نیز گریان شد. با خود گفت: چگونه شد که مردی با آن رای و خرد را از دست دادم؟

با خود اندیشید که زروان بداندیش مهبود بود. زروان را پیش خواند و از او خواست تا در مورد مرگ مهبود هر چه می داند بازگو کند. زروان به گناه خود اعتراف کرد و از هم دستی مرد جهود نیز در این کار سخن راند. شاه کسری دستور داد تا هر دو را بر دار کشند و سپس با تیر و سنگ آن ها را کشتند.

جهان را نباید سپردن به بد                 که بر بدکنش بی گمان بر رسد


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
به دنبال نشست شاهنامه‌خوانی:

انوشیروان وزیری خردمند داشت به نام مهبود. مهبود که مردی بیدار دل و گنجور شاه بود، دو پسر داشت. اگر شاه اراده‌ی بزم آراستن می نمود به جز از دست مهبود از دست دیگری چیزی نمی گرفت و نمی خورد.

از پسران او نیز ایمن بود. همین نزدیکی به شاه باعث حسادت بزرگان دربار شد.

بزرگان ز مهبود بردند رشک          همی ریختندی به رخ بر سرشک

یکی از ناموران درگاه شاه به نام زروان به توصیه ی یک مرد جهود، دسیسه ای کرد از این قرار که اگر در خوردنی های شاه شیر وجود داشت، آن را مسموم کرده تا شاه از دست فرزندان مهبود آن را بخورد.

زمانیکه شاه خواست تا غذا بخورد، زروان او را از مسموم بودن شیر آگاه کرد. شاه عصبانی شد و دستور داد تا فرزندان مهبود از شیر بخورند. آن ها خوردند و در دم جان سپردند. انوشیروان دستور داد تا سر از تن مهبود نیز جدا کردند.

رسیده از آن کار زروان به کام                گهی کام دید اندران گاه نام


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴
در ادامه‌ی شاهنامه‌خوانی، بزم هفتم نوشیروان با بوزرجمهر و موبدان را خواندیم.

در این جلسه نوشیروان به پند و اندرز موبدان گوش می کند...

میاسای از آموختن یک زمان                ز دانش میفکن دل اندر گمان

چو گویی که کام خرد توختم                همه هر چه بایستم آموختم ... 


برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید