جـمعیت زنان خورشیـد
سـازمـان مـردم نـهاد شـهرستان ورامــیـن
به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۱

همان طور که پیش تر هم گفتیم، برنامه های هفتگی جمعیت زنان خورشید، در سال 1392 با یک جابجایی اجرا می شود. به این ترتیب که از این به بعد، نشست شاهنامه خوانی در روزهای دوشنبه و نشست آزاد در روزهای یک شنبه برگزار خواهد شد. با این توضیح کوتاه، گزارش نشست آزاد امروز را تقدیم می کنم.

در گردهمایی امروز، بعد از حضور دوستان و اعضای جمعیت و تبریک گویی و شادباش های نوروزی، داستان هزار و یک شب - ترجمه عبدالطیف طسوجی - را برای خواندن آغاز کردیم. 

داستان با ماجرای دو برادر ِشاهزاده به نام های شهرباز و شاه زمان در عهد ساسانیان آغاز شد که بعد از پدر، هر کدام پادشاهی بخشی از سرزمین تحت سلطه ی پدر را عهده دار شدند و بعد از ده سال تصمیم گرفتند که یک دیگر را ملاقات کنند. از قضا هر دو برادر به فاصله ی اندکی متوجه خیانت همسران خود شده و از فرط اندوه و شرم، تاج و تخت خود را رها کرده و سر به بیابان گذاشتند. ولی بیابان با پری زادی رو به رو شدند که اسیر عفریت سنگ دلی بود و بعد از شنیدن داستان غم انگیز زندگی آن پری، غم و غصه ی خود را فراموش کرده و به دیارشان بازگشتند.

شهرباز در بازگشت تصمیم گرفت حرمسرایی مهیا کند و در آن کنیزان زیبایی جمع آورده و خود از آن ها محافظت کند. پس در هر شهری دختر زیبارویی می یافت به عقد خود درمی آورد و بعد از شب زفاف آن دختر را می کشت. کار آن چنان پیش رفت که دیگر در شهر دختری نمانده بود جز دو دختر وزیرش به نام های شهرزاد و دنیازاد ! این بود که به وزیر خود گفت دخترانش را به عقد او درآورد. وزیر اندوهناک داستان را با دخترانش در میان گذاشت و شهرزاد به او گفت که غم نخورد، چرا که او می داند چگونه با قصه گویی ِخود کاری کند که شاه هیچ گاه فرصت این را نیابد او را بکشد و بدین گونه جان باقی دختران را نیز نجات خواهد داد.



شب زفاف سررسید و آن زمان که شاه خواست نقاب از چهره ی شهرزاد برگیرد، او شروع به گریه و زاری کرد که خواهر کوچکش دنیازاد، به شنیدن قصه های او پیش از خواب عادت دارد و بدون شنیدن داستان های او، پریشان و بیمار می شود. پس شایسته است که برای آخرین بار، پادشاه به او رخصت بدهد تا قصه ای را برای دنیازاد بگوید و بعد هر چه می خواهد بکند. شاه رخصت داد و دنیازاد به جمع آن ها پیوست و شهرزاد شروع به گفتن قصه کرد، آن چنان که سپیده ی صبح دمید و قصه ناتمام ماند. پس به شهرباز گفت که اگر اجازه بدهد، باقی قصه را در شبی دیگر برایش بگوید. شاه هم که مسحور قصه گویی شهرزاد شده بود، به او جازه داد و این شد که شهرزاد از دست او جان به در برد.

برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, سازمان های مردم نهاد, ورامین

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید