به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۲
در نشست آزاد امروز، ادامه ی داستان هزار و یک شب را خواندیم. داستان تا این جا به شب ششم رسیده است. شهرزاد قصه گو، هر شب تا سحر، برای پادشاه داستانی را تعریف می کند که ناتمام است و پادشاه باید برای شنیدن باقی آن تا شب بعد صبر کند. در این جا، خلاصه ی یکی از داستان ها را می آوریم.

حکایت بازرگان و طوطی
بازرگانی بود جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده. زنی زیبا داشت به اسم حبیبه. سفری ناگزیر برای بازرگان پیش آمد. بازرگان طوطی زیبایی داشت که آن را به زن سپرد و راهی سفر شد. غلام خانه، هر صبح و شام، طوطی را از قفس بیرون می آورد و نوازش می کرد و می گفت: " ای حبیبه، من تو را دوست دارم." چرا که او واقعا زن بازرگان را دوست داشت اما چیزی بروز نمی داد. و آنقدر این جمله را تکرار کرد که طوطی آن را از بَر شد.
یک سال از این ماجرا گذشت و بازرگان از سفر بازگشت. برای رفع خستگی و خوردن غذا در کنار زنش نشست که طوطی فریاد زد: " ای حبیبه، من تو را دوست دارم." بازرگان با شنیدن این سخن، از جای جست و با خشم به زنش گفت: " بگو ببینم این سخن از کیست؟!" زن که انتظار چنین برخوردی را از همسرش نداشت، ناراحت شد و به او پرخاش کرد. بازرگان هم که خشم چشم هایش را بسته بود، بی درنگ تیغ برکشید و به سینه ی زن زد و طوطی را برداشت و به همراه غلامش از خانه بیرون زد.
در بیابان به قصد خوردن غذا از اسب پیاده شد و غلام سفره را چید. دوباره طوطی همان جمله را تکرار کرد و بازرگان از فرط ناراحتی به گریه افتاد. غلام دلیل این زاری را از او پرسید و وقتی از ماجرا با خبر شد، خود را به پای بازرگان انداخت و گفت که تقصیر از او بوده و خاتون بی گناه کشته شده است! بازرگان از شنیدن حرف غلام راهی کوه و صحرا گشت و به جنون مبتلا گردید.
بازرگانی بود جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده. زنی زیبا داشت به اسم حبیبه. سفری ناگزیر برای بازرگان پیش آمد. بازرگان طوطی زیبایی داشت که آن را به زن سپرد و راهی سفر شد. غلام خانه، هر صبح و شام، طوطی را از قفس بیرون می آورد و نوازش می کرد و می گفت: " ای حبیبه، من تو را دوست دارم." چرا که او واقعا زن بازرگان را دوست داشت اما چیزی بروز نمی داد. و آنقدر این جمله را تکرار کرد که طوطی آن را از بَر شد.
یک سال از این ماجرا گذشت و بازرگان از سفر بازگشت. برای رفع خستگی و خوردن غذا در کنار زنش نشست که طوطی فریاد زد: " ای حبیبه، من تو را دوست دارم." بازرگان با شنیدن این سخن، از جای جست و با خشم به زنش گفت: " بگو ببینم این سخن از کیست؟!" زن که انتظار چنین برخوردی را از همسرش نداشت، ناراحت شد و به او پرخاش کرد. بازرگان هم که خشم چشم هایش را بسته بود، بی درنگ تیغ برکشید و به سینه ی زن زد و طوطی را برداشت و به همراه غلامش از خانه بیرون زد.
در بیابان به قصد خوردن غذا از اسب پیاده شد و غلام سفره را چید. دوباره طوطی همان جمله را تکرار کرد و بازرگان از فرط ناراحتی به گریه افتاد. غلام دلیل این زاری را از او پرسید و وقتی از ماجرا با خبر شد، خود را به پای بازرگان انداخت و گفت که تقصیر از او بوده و خاتون بی گناه کشته شده است! بازرگان از شنیدن حرف غلام راهی کوه و صحرا گشت و به جنون مبتلا گردید.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, سازمان های مردم نهاد, ورامین
ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
آخرین مطالب

