جـمعیت زنان خورشیـد
سـازمـان مـردم نـهاد شـهرستان ورامــیـن
به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۹
در نشست آزاد امروز، ادامه ی داستان هزار و یک شب را تا شب یازدهم خواندیم. در بخش کوتاهی از داستان، شهرزاد قصه گو، برای ملک جوان بخت، این چنین روایت می کند که:

" پادشاه چون آواز را شنید، از جای برخاست، پرده ای دید آویخته، چون پرده را کنار زد، دختر زیبایی را دید که بر مزار تختی آرمیده. سپس جوان زیبایی را دید که در کنار پایه ی تخت ( که در بلندی قرار داشت ) نشسته. شاه، جوان را که بسیار زیبا بود، غمگین و افسرده یافت و سلام کرد. جوان پاسخ شاه را گفت ولی از جای خود برنخواست. شاه از او در مورد برکه و ماهیان رنگین و چهار کوه و قصر و تنهایی و ملال ِاو، سوال کرد و از جوان خواست که در یافتن جواب این سوال ها به او کمک کند. جوان دید شاه مشتاق دانستن است. پوششی را که قسمت پایین تنه ی او را پوشانده بود به کناری انداخت. شاه با حیرت تمام دید که از قسمت شکم تا پای این جوان سنگی است و فقط از ناف تا سر او به شکل انسان است و در واقع نیمی سنگ و نیمی انسان است. جوان گفت: داستان ماهیان این برکه بسیار عجیب است و چنین ادامه داد... "





برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, سازمان های مردم نهاد, ورامین

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید