جـمعیت زنان خورشیـد
سـازمـان مـردم نـهاد شـهرستان ورامــیـن
به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۱۷

در نشست آزاد امروز، قسمت دیگری از داستان هزار و یک شب را خواندیم. داستان در شب یازدهم این چنین بود:

گدای اول گفت: ای خاتون بزرگوار بدانید که علت تراشیده شدن زَنَخ و کوری چشم من آن است که زمانی پسر پادشاه شهر پر رونقی بودم و عمم نیز پادشاه شهر دیگری بود. آن روز که من از مادر متولد گشتم، زن عمم همزادی با من به دنیا آورد و ما با هم بزرگ شدیم. من به دیدار عم خود رفتم، پسر عمم هر روز از من پذیرایی می کرد و بسیار با من لطف و محبت داشت. روزی با هم نشسته بودیم و از هر دری با یکدیگر سخن می گفتیم. پسر عمم گفت: من تقاضایی از تو دارم، اما می خواهم که با خواهش من مخالفت نکنی. سوگند بخور که هر چه از تو خواستم به جای آوری. من سوگند یاد کردم که هیچ گونه مخالفتی با خواهش او نورزم. پسر عمم بلند شد و لحظات دیگری آمد. اما او تنها نبود. دختری به همراهش بود. پسر عمم گفت: ای دوست عزیز، این دختر را ببر در گورستان، در آن جا سردابه ای است، تو درون سردابه منتظر من باش... .




برچسب‌ها: جمعیت زنان خورشید, سازمان های مردم نهاد, ورامین

ارسال توسط جمعیت زنان خورشید