به وبلاگ جمعیت زنان خورشید خوش آمدید
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۳۰
در نشست آزاد امروز، ادامه ی داستان هزار و یک شب را خواندیم و داستان تا شب هفدهم پیش رفت. گدای سوم سرگذشت نابینا شدن یک چشم خود این چنین تعریف کرد که:
پس من از درخت پایین آمدم و به طرف آن حفره رفتم و درب آن را کنار زدم و وارد شدم. و از نردبانی که در آن جا بود، پایین رفتم و به یک فضای باز رسیدم. باغ مصفایی را در آن جا یافتم. وارد شدم. در پی آن باغ، سی و سه باغ دیگر وجود داشت که همه با صفا بود و پر از درختان و گیاهان زیبا بود. تا آن که به آخرین باغ رسیدم. در آن را باز کردم و اسبی حاضر یراق دیدم که ایستاده بود. سوار بر اسب شدم. اسب بی درنگ مرا به آسمان برد و بر بام خانه ای بر زمین نهاد و دم خود را به یکی از چشمان من زد ... .

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, سازمان های مردم نهاد, ورامین
ارسال توسط جمعیت زنان خورشید
آخرین مطالب

