آخرين يكشنبهی شهريورماه از ساعت شش با حضور به موقع تعدادی از كودكان و والدين همراهشان جلسهی شاهنامهخوانی شروع شد.



در بخش نظم، پادشاهی جمشيد خوانده شد و اشتياق كودكان و والدينشان برای همه انرژیبخش بود ....
در قسمت نثر، داستان اسفنديار با نبرد رستم و اسفنديار و مرگ غمانگيز اسفنديار پايان يافت.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, کودک, شاهنامه فردوسی
در ابتدا ابیاتی از شاهنامه (داستان طهمورث و بر تخت نشستن او) توسط کودکان خوانده شد.
ادامهی داستان اسفندیار و جنگ او با رستم از مجموعه کتابهای آتوسا صالحی خوانده شد.
«اسفندیار بعد از جنگ با ارجاسب و نجات خواهرانش، به فرمان پدر به جنگ با رستم میرود.
راز اسفندیار رویینتن را سیمرغ به رستم میگوید و رستم موفق به شکست اسفندیار میشود.»
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, کودک, شاهنامه فردوسی
يكشنبهی گذشته داستان اسفنديار ادامه يافت. پس از عبور از هفتخان، اسفنديار به كاخ ارجاسب رسيد و با توطئهاي توانست با نام مستعار ِ خرّاد خواهرانش (هماي و بهآفريد ) را از كاخ نجات دهد. داستان تا آنجا پيش رفت كه سپاهی از سمت اسفنديار آمادهی جنگ با رستم شد...
چند بند از شاهنامه هم به نظم خوانده شد كه بسيار بر دل نشست.
توسط يكی از دوستان داستانهايی از شاهنامه به قلمِ م.آزاد (احمد شاملو) به كودكانِ كم سن و سالتر معرفی شد.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, کودک, شاهنامه فردوسی
خوانش داستانهایی از شاهنامه به نظم و نثر برنامه اصلی بود که با معرفی کانال، فروشگاه کتاب، موسیقی، چای آتیشی و پذیرایی همراه بود.






از حضور همهی همراهان و دوستان سپاسگزاریم.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی, کانال تلگرامی کوی شاهنامه
در ابتدا كودكانِ مشتاق چند بند از نظم شاهنامه را خواندند و دربارهی برخی كلمات توضيحاتی از لغتنامهی دهخدا خوانده شد.
سپس به سراغ داستانِ شيرينِ اسفنديار با نثر زيبای آتوسا صالحی رفتيم. ️هفت خانِ اسفنديار نه تنها كودكان بلكه بزرگسالان راهم به شوقِ خواندن واداشت.
بعد از گذرِ اسفنديار از هفت خان زمانی برايمان باقی نماند و به اميد جلسهای ديگر، ادامهی ماجرا به بعد موكول شد.
ساعت ٢٠ يكديگر را به خدا سپرديم.
به اميد ديدار
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, کودک, شاهنامه فردوسی




برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, کودک, شاهنامه فردوسی

مهربان خسرو رشیدی با بیان شیوا و شوقِ فراوان ما را با مقدمهی داستان آشنا کردند و با معنا کردن ابیات به بررسیِ ارزش و جایگاهِ زن در شاهنامهی فردوسی و ایران باستان پرداختند.

در جمع ۱۵ نفریمان، «مهشید» و «یاسا» کودکانِ مشتاق شاهنامه نیز با حضور خوبشان ما را همراهی کردند. 💝💝
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی, بیژن و منیژه
در این جلسه مانند همیشه بخشی از کتاب «ز گفتار دهقان» را خواندیم.
در این بخش، فریدون پس از کشتن ضحاک بیدادگر، بر تخت کیانی نشست.
او سه پسر داشت که دوتایشان از شهرناز و دیگری از ارنواز بود.
فریدون پسرانش را به عقد دختران شاه یمن در میآورد که همسر سلم را آرزو، تور را آزاده و ایرج را سهی نام نهاد.
او کشور را سه بخش کرد و هر کدام از پسرانش را به آنجا فرستاد.
سلم از اینکه فریدون ایران را به ایرج داده بود خشمگین شده بود و به تور در این باره نامه نوشت.
آن دو بدمنش نامهای به فریدون نوشتند که در این بخشش به ما ستم شده. فریدون با شنیدن این خبر آشفته دل میشود و به ایرج خبر میدهد اما ایرج عوض جنگ میخواهد با برادرانش با صلح رفتار کند و...
به قلم مهشید خسروی، همراه دهسالهی جمعیت خورشید
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, ز گفتار دهقان, شاهنامه فردوسی
چهارمین جلسهی کتابخوانی با کودکان در تاریخ 29 دی 1395در دفتر جمعیت زنان خورشید برگزار شد. برنامه ساعت۴ عصر با حضور کودکان و والدین آنها و افراد بزرگسال دیگری که علاقهمند به حضور در این برنامه بودند آغاز شد. مهمان ویژهی این هفته آقای خسرو رشیدی بودند.


در بخش اول مثل همیشه یک بخش از کتاب «ز گفتار دهقان» (ظهور کاوهی آهنگر) توسط کودکان به نوبت خوانده شد. مهشید، کیانا، کیمیا و آریانا تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا درست و روان بخوانند.

گاهی بعد از خواندن هر بند از کتاب، توضیحاتی در مورد داستان و معنی برخی کلمات توسط آقای رشیدی بیان میشد.
بعد از پایان کتابخوانی و در بخش دوم به صحبتهای آقای رشیدی با موضوع «شاهنامه و فردوسیشناسی» گوش سپردیم.

ایشان با بیانی زیبا زندگینامهی فردوسی را برایمان تعریف کردند و کمی در مورد شرایط اجتماعی زمان سروده شدن شاهنامه صحبت کردند. در پایان با تاکید بر اینکه فردوسی بزرگترین حماسهسرا و نجیبترین و عفیفترین شاعر تاریخ است که همواره بر خردگرایی تکیه دارد، این شعر زیبای فردوسی را به کودکان هدیه کردند:
میاسـای زآموختـن یـک زمـان تو این را دروغ و فسانه مدان
چو گفتی که فام خرد دوختم همه آنچه بایستـم آموختـــــم
یکـی نغـــز بـــازی کنـد روزگار که بنشاندت پیش آمــــــوزگار

پس از پذیرایی با سیب و در ساعت ۶ عصر چهارمین جلسهی کتابخوانیمان پایان یافت.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, کتابخوانی, شاهنامه فردوسی, ز گفتار دهقان, خسرو رشیدی
خسرو پس از اطلاع از احوال پدرش هرمزد که رنجمند و بیمار گشته بود به دیدارش رفت و علیرغم اینکه از او اسیب ها دیده بود از او دلجویی کرد.
پدرش هرمزد از او سه چیز خواست، اول انکه هر روز سپیده دم به دیدار او برود. دوم، یک مرد جهاندیده را همدم او کند تا با او از گذشته ها سخن بگوید و سوم اینکه گستهم و بندوی که از سرداران خردمند هستند را کور کند.
خسرو با توجه به جنگ پیش رو با بهرام چوبینه از درخواست سوم سر پیچی کرد و آنرا به ضرر کشور دانست. هنگامیکه سپاه بهرام و خسرو در نهروان به نزدیک هم رسیدند خسرو که از جنگ هراس داشت آشتی جویی و مدارا را به بهرام پیشنهاد کرد...
هر آن مغز کاو را خرد روشن است ز دانش یکی بر تنش جوشن است
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
داستان شاهنامه با این بیت آغاز شد:
ببُد بر در دز ازین سان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
پیامی نزد پرموده آمد و به سرزنش کردن این حاکم چینی که پسر ساوه شاه بود و پدرش به دست بهرام کشته شده بود، پرداخت.
وی پس از آنکه دید سپاه پدرش در حال شکست خوردن از بهرام است، به دژ مستحکمی گریخت تا از مرگ رهایی یابد. در جنگی که باعث کشته شدن پدر پرموده شد، حتی جادو هم نتوانست جلوی پیروزی بهرام را بگیرد.
دروغ آزمای است چرخ بلند تو دل را به گستاخی اندر مبند
هنر زیر افسوس پنهان شود همان دشمن از دور خندان شود
همی ترس از این برگراینده دهر مگر زهر سازد بدین پای زهر
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
بهرام چوبین چون بر ساوه شاه پیروز شد و سر از تن او جدا کرد، نامه ی پیروزی خود بر ساوه شاه را دستور داد تا دبیر بنویسد، پس به سوی هرمزد پادشاه ایران زمین فرستاد. از سوی دیگر پژموده فرزند ساوه شاه از کشته شدن پدر خویش آگاه شد. ترکان زاری کردند و پژموده تصمیم گرفت به خون خواهی پدر خویش به سوی بهرام لشگرکشی کند.
گنج ها و جواهرات خود را در قلعه ی خود که آواز نام داشت، قرار داد و به سمت بهرام حرکت کرد. در این جنگ نیز بهرام بر پژموده پیروز گشت و سپاه او را شکست داد. پژموده خود فرار کرد. خبر پیروزی به هرمزد رسید، از این اتفاق شاد گشت و از خداوند بابت این اتفاقات خوب شکرگزاری کرد.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
ساوه شاه و بهرام چوبینه برای نبرد با هم لشگر فراهم کردند.
ساوه شاه از جادوگران خود خواست تا با به کارگیری جادو، وارد جنگ شوند تا از این طریق بتوانند بر بهرام پیروز شوند. بهرام این را فهمید و به لشگریان خود آگاهی داد. بهرام خود به تنهایی به سپاه ساوه شاه زد و بسیاری از آنان را کشت و به قلب سپاه خود برگشت.
ساوه شاه دستور داد تا پیلان جنگی را به میدان بیاورند. بهرام دستور داد تا تیراندازان، خرطوم پیلان را نشانه بگیرند. پیلان زخمی و خونالود به سمت سپاه ساوه شاه برگشتند و این از مقدمات پیروزی بهرام بر ساوه شاه شد.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
پس از این که ده سال از پادشاهی هرمزد سپری شد، از هر سو دشمنانش به ایرانشهر تاختند. نیرومندترین آن ها ساوه شاه بود که با سپاه بسیار و هزار و دویست پیل از هرات، قصد ایران کرد.
از روی دیگر قیصر با صد هزار مرد جنگی و از راه خزر، با سپاهیان فراوان رو به ایران نهاد. آن گاه هرمزد نگران از پایان کار خود، گروهی از نامداران را به درگاه خواند و در این کار با آنان رای زد.

کنون ای خردمند روشنروان
بجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
چو آگاهی آمد به نزدیک شاه که خراد پیروز شد با سپاه
امروز درباره ی تولد بهرام چوبین و جریانی که باعث شد بهرام چوبین به نزد هرمز شاه برود و حتی مشاور وی بشود، شعر خواندیم و صحبت کردیم.
بسازد که ایران شود دردمند بترسد ز پیروز بخت بلند
نشان جست باید ز هر کشوری اگر مهتری باشد ار کهتری
کم آزار باشید و هم کم زیان بدی رو مبندید هرگز میان
بکوشیم با گردش آسمان اگر در میانه سر آرد زمان
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
هرمزد از ستمگری به دادگری برگشت و تغییر رویه در زندگی اش ایجاد کرد. تا جایی که وقتی اسب فرزندش پرویز وارد کشتزاری شد و موجبات اعتراض و ناراحتی کشاورز را فراهم کرد، دستور داد تا گوش ها و دم اسب را ببُرند.
روزگار با دادگری هرمز می گذشت که به او خبر دادند که سپاه شاه از سمت هرات به ایران حرکت کرده و تدارک جنگ دیده است.
از سوی دیگر، قیصر روم نیز به سوی ایران لشگرکشی کرده است.
هرمز با بزرگان و بخردان حکومت خود وارد گفتگو شد و در نتیجه قرار شد آن قسمت از خاک روم را که زمان نوشین روان فتح شده بود به قیصر باز پس دهند تا او از جنگ با ایران منصرف شود.

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
پس از مرگ نوشین روان، هرمزد فرزند او جانشینش شد و بر تخت پادشاهی نشست.
او قرار گذاشت و تعهد کرد که در جهان همچون دوران پدرش حکومت کند. از بخشایش به فقیران دریغ نکند و پاسبان پرمایگان باشد. او اعتقاد داشت اگر بخشایش و داد داشته باشد، میان بزرگان خواهد درخشید. هرمزد می گفت هر کسی که از دو کار پرهیز کند، هرگز از روزگار بدی نخواهد دید و آن دو کار این است:
یک اینکه باید برای خشنودی کردگار همیشه کوشید و دیگر آنکه هر کسی که مغزی خردمند دارد نباید دلش را سوی ناسپاسی از خداوند ببرد.
روزگاران به این منوال گذشت تا اینکه هرمزد برآشفت و خوی بدی پیش گرفت. یکدفعه از آیین و راه خود برگشت و تمام خوبیهای خود را تباه کرد. دستور داد تا سه نفر از خردمندان و دبیران با رای و دانش ِدربار را دستگیر کنند. آن سه نفر؛ ایزدگشسب، برزمهر و ماه آذر نام داشتند. که هر سه نفر آن ها به دستور او زندانی و سپس کشته شدند. یکی از آن ها را خود ِهرمزد با دادن لقمه ای زهردار مسموم کرد و کشت.
ز خوی بد آید همی تیرگی نگر تا سوی ِخوی ِبد ننگری

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
در این منشور، کسری به نصیحت کردن هرمزد پرداخت و راه و روش درست زیستن و درست حکومت کردن را به او گوشزد کرد. از او خواست که جهانداری بیدار و فرهنگ جوی باشد اگر می خواهد با آبرو زندگی کند.
او را به نیکی کردن و گوش دادن به پند دانایان توصیه کرد. و از او خواست که در انجام کارهایش یزدان را از یاد مبرد و نیز فکر و ذکر خود را سوی درویش معطوف دارد و غم ایشان را چون غم خویش بداند.
پس به وصیت پرداخت و خواست که بعد از مرگ و خاکسپاری اش به رسم پادشاهان با کفنی از دیبای زربفت و تابوتی از عاج، فرزندان و خاندانش دو ماه در بزم و شادی بزی اند که آیین پادشاهان این گونه است و تنها پارسایان درگاه در مرگ او بگریند.
سرت سبز باد و دلت شادمان تنت پاک و دور از بد بدگمان
همیشه خرد پاسبان تو باد همه نیکی اندر گمان تو باد

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
فرستادگان قیصر برای عذرخواهی با هدایای بسیار به نزد انوشیروان آمدند تا که شاه کسری از گناه قیصر چشم بپوشد. همراه فرستادگان، چهل نفر از فیلسوفان نیز که هر یک با خود سی هزار دینار به همراه داشت، به خدمت پادشاه ایران رسیدند.
پس از این اتفاقات و فراغت از رسیدگی به امور فرستادگان رومی، نوشیروان از بین شش فرزند خود، هرمزد را که از همه بزرگتر و با رای و خرد بود، به عنوان ولیعهد معرفی کرد. نوشیروان درصدد آزمایش هرمزد برآمد و از موبدان خواست که از او سوالاتی بپرسند.
ابتدا بوزرجمهر وزیر پادشاه ایران به طرح سوال از ولیعهد پرداخت. هرمزد با کمال احترام و دانایی به تمامی پرسش ها پاسخ داد.
به بخشایش دل سزاوار کیست؟ که بر درد او بر بباید گریست؟
ز کردار نیکو پشیمان که راست؟ که بر دل پشیمانی او گواست؟
گران مایه تر کیست از دوستان؟ که ز آواز او دل شود بوستان
ز گیتی زیان کارتر کار چیست؟ که بر کرده ی خود بباید گریست
هر آنکس که او پیشه گیرد دروغ ستمگاره خوانیمش و بی فروغ
سخن چین و دوروی و بیکار مرد دل هوشیاران کند پر ز درد
هر آن کس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف
به گاهی که تنها بود در نهفت پشیمان شود زان سخن ها که گفت
چو چیره شود بر دلت بر هوا هوا بگذرد همچو باد هوا

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
قیصر، پادشاه روم از دنیا رفت. کسرای ایران، فرستاده ی خردمند و خوب چهری را به نزد قیصر جدید روم فرستاد. اما وی رفتار غیرمودبانه ای با فرستاده داشت و همین مساله باعث بروز جنگ میان کشور ایران و روم شد. تا اینکه با کمبود پول مواجه شد. انوشیروان با پیشنهاد دانای ایران، بوذرجمهر، از مردم تقاضای وام نمود. مردی کفش دوز پذیرفت مبلغ هنگفتی را به سپاه ایران اهدا کند به شرط آن که به فرزند وی خواندن و نوشتن آموزش داده شود.
مبلغ وام کفشگر به نزد کسرا رسید اما زمانی که وی از تقاضای این مرد باخبر شد بسیار اندوهگین گشت و وام او را با شتر برگرداند.
نزاید جز از مرگ را جانور سرای سپنج ست و ما بر گذر
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نیابیم از چنگ مرگ
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
جلسه ی شاهنامه خوانی ما با این بیت آغاز شد:
چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ
انوشیروان سوالات موبدان را که درباره ی پروردگار، بدی و نیکی، خرد و مرگ، زندگی و شادی و اندوه و ... پرسیده می شد، با متانت و رفتار شایسته پاسخ گفت.
ز هر کار کردن ترا ننگ نیست اگر چند با بدی و با رنگ نیست
اگر بدگمانی گشاید زبان تو تندی مکن هیچ با بدگمان
هر آنکس که با بیم و اندوه زیست بر آن زندگی زار باید گریست
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس که نیکی سگالید با ناسپاس
چو هنگامه ی رفتن آمد فراز زمانه نگردد بپرهیز باز
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
موبدی از وی درباره ی بخشش های فراوان می پرسد و از سخاوت پادشاه به او شکایت می کند. انوشیروان در پاسخ به او می گوید:
جهان تنگ دیدم بر تنگ خوی مرا آز و زفتی نبد آرزوی
اما اعتراضات به سخاوتمندی نوشیروان ادامه داشت تا آنجا که این پادشاه گفت:
شود کاخ ویران تر از هر چه بود بماند پس از مرگ، نفرین و دود
که درد ِدل مردم زیردست نخواهد جهاندار یزدان پرست
یکی بت پرست و یکی پاک دین یکی گفت نفرین به از آفرین
هر آنگه که شد تخت بی پادشا خردمندی و دین نیارد بها
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
بزرگمهر پیوسته همزبان و همنشین شاه بود و به سخنان سودمند وی را شادمان و دلخوش می داشت. اما به انجان چنان روی نمود که شاه به سببی بر آن آزادخوی روشن نظر درشتناک و تیزخشم گشت. وی را ناکرده گناه به زندان کرد، و چندان در تاریکی و رنج و سختی نگاه داشت که دیدگان جهان بینش تیره شد.
اما آن فرزانه ی حکیم به آن ستم ها که بر وی می رفت پیوسته خرسند بود. چون چندی روزگار بر او بدین گونه گذشت، شاه را به دانش و رای و تدبیر او نیاز افتاد. از چاه به گاهش برآورد؛ دهانش را از دُر ِ خوشاب آگنده کرد و از توسن دلی و آتش نهادی خویش پشیمان گشت.
که با او چرا کرد چندین جفا از آن پس کزو دید مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده دید روانش به درد اندر آزرده دید
بدو گفت کاین بودنی کار بود ندارد پشیمانی و درد سود
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
شهریار به پاداش فرمود به خزانه رود و هر چه خواهد برگیرد. برزو چون با گنجور سوی گنج شد از زر و سیم و گهر و الماس و یاقوت هیچ برنگرفت و جز از یک جامه ی خاص شاه، چیزی برنداشت. شاه پرسید از چه به این بسنده کردی؟ پاسخ داد:
هر آن کس که او پوشش شاه یافت به بخت و به تخت مهی راه یافت
دل بدسگالان شود تار و تنگ بماند رخ دوست با آب و رنگ
مرا از شهریار آرزوست که چون بزرگمهر این کتاب را به پهلوی نویسد، رنج مرا در آوردن این کتاب باز نماید و باب اول دفتر را به نام من کند تا پس از مرگم رنجم در این کار از یادها نرود، شاه آرزوی وی را برآورد.

دفتر کلیله به نیکویی در گنج شاه بود. پس از این که تازیان بر ایران پیروز شدند در زمان مامون از پهلوی به زبان تازی درآمد و در زمان شهریاری نصر به دستور بوالفضل گرانمایه دستورش از تازی به دری برگردانده شد.
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
دل برزویه به شنیدن این سخنان گرانمایه از شادی شکفت. بر آن پیر دانا آفرین کرد، و به کردار باد پیش رای آم. وی را ستود و گفت: ای شهریار مهترنژادِ گسترده نام، در خزانه ی تو کتابی است که کلیله نام دارد. آن کتاب گنجینه ی دانش و حکمت است. گنجور را بگو که آن کتاب روزی چند به من سپارد.
شاه به شنیدن این سخن دژم شد، بر خود پیچید و گفت: این آرزو هیچ کس از من نکرده است اما اکنون چاره نیست؛ چه کسری اگر تن یا روان از من بخواهد می دهم. آن گاه گنجور را به آوردن دفتر کلیله و خواندن آن بر برزو فرمان داد. برزو هر بار و فصلی که از کتاب خوانده می شد، در نهان می نوشت و بدین چاره، کتاب کلیله از آغاز تا به انجام نوشته آمد. سپس برزو به دستوری بازگشتن نزدیک رای رفت. پادشاه همراه او هدیه های گرانبها برای شهریار ایران فرستاد، و چون به ایران رسید به دربار بار یافت؛
بگفت آنچه از رای دید و شنید به جای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد کلیله روان مرا زنده کرد
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
انوشیروان به همزبانی و همنشینی با دانشی مردان، شوق و دلبستگی بسیار داشت. و از هر گروه دانشوران در دربار خود گرد آورده بود. برزو که پزشکی پردان و خردور بود، روزی به شاه گفت: در یکی از کتاب های هندوان خوانده ام که در کوه هند گیاهی است که اگر کسی آن را بیابد و در دهان مرده ریزد، زنده می گردد. اگر شهریار اجازه دهد به آن کشور بروم، باشد که آن گیاه را بیابم. شاه گفت این سخن را هرگز باور نمی کنم اما اگر می خواهی برو.
چون برزو به هندوستان رسید و پیش رای رفت، شاه هندوان وی را گرامی کرد و وقتی آرزوی او را دریافت گفت: تنها جهاندار پاک تواناست که مردگان را برانگیزد و در سراسر گیتی هیچ گیاه یا چیز دیگر نیست که مرده را زنده کند. اما همه ی دانایان و پزشکان من به فرمان تواند هر چه خواهی از آنان بپرس. چون همه ی موبدان و حکیمان هند در بارگاه رای هند فراهم آمدند آرزوی خویش را به آنان گفت و روز بعد همه پیاده به جستجوی آن گیاه به کوه رفتند.
گیاهان بسیار از تازه و پژمرده و خشک و تر چیدند و آزمودند، هیچیک مرده زنده نکرد. برزو از رنجی که در آن سفر دور و دراز کشیده بود و از نامرادیش سخت دل آزده و آشفته هوش گشت و بر آن نویسنده ی بی دانش و سنگدل که چنان خبر نادرست در کتاب نوشته بود نفرین کرد.
این شد که از دانایان و حکیمان خواست که داناتر از خود را در کشور هند به او معرفی کنند تا نزد وی رود و دلیل این نوشته را بپرسد. چون نزد پیر بسیار دان رسید و آرزوی خود را گفت، پاسخ شنید:
بدو پیر دانا زبان برگشاد ز هر دانشی پیش او کرد یاد
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه که همواره باشد مر او را شکوه
تن مرده چون مرد بی دانش است که دانا به هر جای با رامش است
به دانش بود بی گمان زنده مرد چون دانش نباشد به گردش مگرد

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
آن گاه بزرگمهر در برابر تخت شطرنج، بازی نرد را آراست. آن را به شاه نمود و گفت: اگر شهریار بار دهد این تخت نرد را به هند ببرم، به دانایان دربار رای هند بنمایم تا چه گویند. کسری خشنود شد و رضا داد. فرمود دو هزار شتروار از باژهای هیتال و مکران و روم و چین فراهم کنند. چون آماده شد فرستاده ی رای هند را پیش خواند و گفت:
دانای ما به جای تخت شطرنج، تخت نرد پرداخته است. و با خود به هند می آورد. اگر دانایان رای هند راز آن را دریافتند این همه از آن ِاو باشد. اما اگر از این کار درماندند همچند این بارها با بارهای ما همراه کند و به درگاه ما فرستد.
وقتی رای هند از داستان شطرنج و نرد آگاه گشت، رخش از درد زرد شد و یک هفته زمان خواست. دانایان و پیران را انجمن کرد تا راز بازی نرد را بیابند. چندان که اندیشیدند به آن راه نیافتند! روز نهم بزرگمهر نزد رای آمد و گفت، شهریار ایران از این بیش مرا اجازه ی ماندن در هند نداده است. رای از او پرسش های بسیار کرد و بزرگمهر همه جواب های سخته و سنجیده و پسندیده داد. آن گاه رای به ناچار ده هزار شتروار عود و عنبر و کافور و زر و جامه های زربفت و جام های گوهرآگین با باژ یک ساله بر اشتران بار کرد و به ایران فرستاد.
به ایران چون آمد به نزدیک تخت بر او شهریار آفرین کرد سخت
به بر در گرفتش جهاندار شاه بپرسیدش از رای و ز رنج راه
بگفت آن کجا رفت بوزرجمهر از آن بخت بیدار و مهر سپهر
چنین گفت کسری که یزدان سپاس که هستم خردمند و نیکی شناس
مهان تاج و تخت مرا بنده اند دل و جان به مهر من آگنده اند

برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
یک روز که شاه و موبدان و بزرگان و خردوران در بارگاه انجمن کرده بودند، به شهریار خبر دادند که فرستادگان شاه هند با گروهی از سواران هزار شتروار بار به بارگاه آمده است. فرستاده چون به خدمت شاه درآمد او را آفرین گفت و زر و گوهر بسیار به او نثار کرد. آنگاه تخت شطرنجی را که رای هند داده بود به خدمت آورد و گفت: شهریار هند گفته است اگر دانایان دربار کسری راز این بازی را دریابند، بر آیین گذشته باژ و ساو به درگاه می فرستم اما اگر هوشمندان ایران این راز را درنیابند، معلوم می شود که به دانش با ما نمی تابند و شهریار نباید از ما باژ و ساو بلطبد. از آن که دانش برترین و ارجمندترین چیزهاست!
شاه برای گشودن راز بازی، یک هفته زمان خواست. آنگاه تخت شطرنج را به دانایان نمود. هر کسی مدتی در آن نگریست اما هیچ یک راز بازی را درنیافت. همه اندوهمند و دردناک پیش شاه آمدند و به درماندگی خود خستو شدند. بزرگمهر چون شهریار را از ناکامی خردوران رنجمند دید گفت : ای شهریار دادگر، غمی مباش که من این نغزبازی را به جا می آورم. او پس از اینکه یک شب و یک روز بر آن تخت شطرنج و مهره ها اندیشه کرد، راز بازی را دریافت و نزد شاه شتافت.

کسری فرستاده هند را خواند و بزرگمهر راز بازی تخت شطرنج را چنان که به درستی دریافته بود بر او نشان داد. فرستاده ی پادشاه هند از هوشمندی بزرگمهر سخت در شگفت شد و گفت:
که این تخت شطرنج هرگز ندید نه از کاردانان هندی شنید
چگونه فراز آمدش رای این به گیتی نگیرد کسی جای این
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
خاقان چین چاره ی آشتی و در امان بودن از قدرت شهریار ایران را در پیوند با او یافت. پس به شاه نامه ای نوشت و همراه هدیه های گرانمایه به مردان چرب گو سپرد تا به درگاه نوشیروان ببرند. و در نامه نوشته بود که حاضر از یکی از دختران خود را به ازدواج شاه ایران درآورد. کسری نوشیروان به خواندن نامه، هشیواری خاقان را پسندید و از میان نزدیکان خود، مهران ستاد را برای انتخاب یکی از دختران خاقان، به چین فرستاد.

از سوی دیگر خاقان به همسر خود گفت که مرا از تو دختریست که دلم به مهرش سخت آویخته است و دوری او برایم جانکاه است! اما چهار دختر دیگر هم از کنیزکان دارم. یکی از آن ها را به زنی کسری می دهم تا بیگانگی از میان من و او برخیزد. پس بزم آراستند و مهران ستاد به دقت در چهره و اندام دختران خاقان نگریست. چهار نفر از آنان به تمامی آراسته و آرایش کرده و تاج بر سر نهاده ولیکن یکی ساده و بی هیچ آرایشی در بزم حاضر شده بود.
مهران ستاد به نیرنگ خاقان و خاتون پی برد و دختر خاتون را انتخاب کرد!خاقان از باریک بینی مهران به شگفت درآمد! ستاره شناسان خود را خواند تا عاقبت این پیوند را خبر دهند. آن ها پس از اینکه اصطرلاب افکندند گفتند که از این پیوند کودکی مبارک قدم و شایسته گاه به دنیا می آید که چون به پادشاهی برآید، همگی بر او آفرین کنند.
شهنشاه ایران مرا افسر است نه پیوند او از پی دختر است
که تا من شنیدستم از بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان
ز فر و بزرگی و اورند شاه بجستم همی رای و پیوند شاه
که اندر جهان سر به سر دادگر جهاندار چون او نبندد کمر
فرستادم اینک جهان بین خویش سوی شاه کسری به آیین خویش
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی
خاقان از اندیشه ی بد خود پیشمان گشت. میان لشکریان خود ده تن را که دانا و زبان آور، نرمگو و آزاده خود بودند برگزید و به گرگان نزد انوشیروان فرستاد. شهریار ایران آنان را به گرمی و مهربانی پذیرفت. سرفرستادگان نامه ای که خاقان چین نوشته بود را به شاه داد. شاه از خواندن نامه و شنیدن پیام خاقان چین شادمان گشت. پس از سپری شدن یکماه، فرستادگان خاقان با خلعت های گرانبها که شهریار به آن ها داده بود به چین بازگشتند. و چون به درگاه خاقان پیوستند گفتند:
بدین روزگاری که ما نزد اوی ببودیم شادان دل و تازه روی
به ایوان رزم و به دشت شکار ندیدیم هرگز چنو شهریار
به بالای سروست و همرزم پیل به بخشندگی همچو دریای نیل
چو بر گاه باشد سپهر وفاست به آوردگه هم نهنگ بلاست
همه شهر ایران سپاه ویند پرستندگان کلاه ویند
اگر دشمنش کوه آهن شود بر ِخشم او چشم سوزن شود

دل خاقان چین به شنیدن این سخنان بیم انگیز و دردمند گشت. بزرگان و بخردان را انجمن کرد و با آنان در این کار رای زد. و به آنان گفت مبادا چنان شود که پس از پیروز شدن بر هیتالیان در جنگ با شاه ایران شکسته و زبون شویم و آن همه سربلندی و نام آوری را از دست بدهیم؟!
برچسبها: جمعیت زنان خورشید, شاهنامه فردوسی

