جهان را چنین است آیین و ساز ندارد به مرگ از کسی چنگ باز
بعد از آن به پادشاهی بهرام ِبهرامیان رسیدیم و بعد از آن "نرسی بهرام" پسرش به پادشاهی رسید.
تو کردار خوب از توانا شناس خرد نیز نزدیک دانا شناس
دلیری ز هوشیار بودن بود دلاور به جای ستون بود
و در پایان این جلسه نیز، پادشاهی اورمزد نرسی و شاپور ذوالاکتاف را خواندیم.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در یک نشست شاهنامه خوانی دیگر، امروز دوشنبه، ادامه ی داستان شاهنامه را در زمان پادشاهی شاپور خواندیم:
" شاپور پس از جنگ با رومیان و گرفتار شدن قیصر، از او باژ خواست. قیصر نیز قبول کرد که بر رود شوشتر، پلی بسازد، از آن رو که آنان در مهندسی و معماری سر رشته داشتند.
توانگر شود هر که خشنود گشت دل آزور خانه ی دود گشت
سپس به پادشاهی اورمزد رسیدیم که بعد از یکسال و دو ماه از جان می رود و پادشاهی را به بهران، پسرش می سپارد.
هر آنکس که با آب ِ دریا نبرد بجوید، نباشد خردمند مرد
بعد از آن به پادشاهی بهرام رسیدیم که پس از 3 سال و سه ماه و سه روز پادشاهی را به پسرش سپرد!
چو بخشنده باشی گرامی شوی به دانایی و داد نامی شوی!
سر بدره ی ما گشاده ست باز نباید نشستن کس اندر نیاز!

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
اردشیر در سامان دادن اوضاع کشور کوشید. کاردانان و حاکمان را به شهرها فرستاد و آن ها را به راستی و مردانگی و فرزانگی پند داد.
چنین گفت کای نامداران شهر ز رای و خرد هر که دارید بهر
بدانید کاین تیز گردان سپهر ننازد به داد و نیازد به مهر
پیران جهان دیده، مردمان با دانش و یادگیر را گرامی می داشت. از آن پس در هفتاد و هشت سالگی که زمان مرگش فرارسید، شاپور را خواند و او را پندها داد.
هر آنکس که پوزش کند بر گناه تو بپذیر و کین گذشته مخواه
نگهدار تن باش و آن خرد چو خواهی که روزت به بد نگذرد
بترس از بد مردم بد نهان که بر بد نهان تنگ گردد جهان
اردشیر بعد از 40 سال پادشاهی، تخت و تاج را به شاپور سپرد و از دنیا رفت.
اگر شهریاری و گر زیر دست به جز خاک تیره نیابی نشست

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
وزیر در نخجیرگاه شاهپور و اردشیر، به جستجوی شکار به خانه ای می رسد که دختر مهرک در آن روزگار می گذراند.
شاهپور دانست که دختر از نژاد کیانی ست و دختر نیز اعتراف می کند که دختر مهرک نوشزاد است و از بیم گزند اردشیر، در این خانه پناه جسته است. شاهپور بر او شیفته می شود و او را به همسری می گیرد و چون نه ماه گذشت، فرزندی به نام اورمزد از آن دو به دنیا می آید.
پس از هفت سال، اردشیر، اورمزد را در زمین بازی می بیند و می فهمد که او او پسر شاهپور است. اورمزد را گرانمایه می دارد و او را به تخت می نشاند. بعد از آن اردشیر در تدبیر کار پادشاهی می کوشد و سعی بر آن می کند که اوضاع کشور را سامان دهد.
به فردا ممان کار امروز را بر تخت منشان بدآموز را
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
اردشیر در بغداد بر اورنگ شهریاری نشست و تاج بر سر نهاد. اردشیر پس از کشتن اردوان، دختر او را به زنی گرفت. دو پسر پادشاه اشکانی از بیم به هندوستان گریختند. بهمن پسر بزرگ، مقداری زهر به یکی از رازداران خود داد و گفت: " این زهر را نهانی به خواهرم بده و به او بگو بر کشنده ی پدر، این چنین مهربان مباش! زهر را به شوهرت اردشیر بخوران تا انتقام خون پدر را بگیریم."
همسر اردشیر زهر را در جامی ریخته و به دست اردشیر داد. شاه چون خواست شربت را بخورد، ناگهان دستش لرزید و جام از دستش افتاد. شاه اردشیر از این اتفاق نگران شد و شربت را به خورد چهار مرغ داد که هر چهار مرغ مردند. پس شاه به وزیر خود گفت که دختر اردوان را بکشد!
دختر تا این بشنید، به وزیر گفت من از شاه بچه ای در شکم دارم. وزیر به همسر شاه پناه داد و او را به خانه ی خود برد تا این که فرزندش به دنیا آمد و هفت سال گذشت. سپس به اردشیر گفت که تو پسری هفت ساله داری! اردشیر از این سخن جا خورده و پس از دیدار فرزندش شاد و خوشحال گشت و به وزیر خود هدیه های فراوان داد... .

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در ادامه ی شاهنامه خوانی دوشنبه ها، بخش دیگری از داستان شاهنامه را خواندیم. در ادامه؛
اردشیر به پارس می رسد و سباک با هفت پسر پهلوان و سپاهیانش، به اردشیر می پیوندد. در جنگ، سپاه ِسباک، بهمن و لشکریانش را شکست می دهد. بعد از آن، جنگ کُردان شروع شده و اردشیر، کردان را شکست داده و کشور امن و راحت می شود.
در کنار دریای پارس، شهری بود به نام کجاران که مال و خواسته فراوان نداشتند. یکی از مردمان این شهر، هفت پسر داشت و او را هفتواد می گفتند. او را دختری بود که از همه ی دختران سر بود. روزی او بر سیبی، کرمی می یابد و او را پرورش می دهد. پس از پنج سال، کرم به بزرگی پیل می شود و هفتواد به لشکر چنان نیرومند که کسی را یارای دشمنی او نبود.
اردشیر به جنگ با او می رود و در مرحله ی اول از او و کرم شکست می خورد. و اما در مرحله ی دوم جنگ، به جای خورش، قلع ( ارزیز) جوشان در کام کرم می ریزند و او را ناتوان می کنند. و در جنگ پیروز می شوند. بعد از این پیروزی، اردشیر به پارس می رود و آتشکده ای بزرگ برپا کرده و جشن های مهرگان و سده و نوروز را تازه می کند.

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
امروز هم بخش دیگری از شاهنامه ی فردوسی را خواندیم.
در ادامه ی داستان شاهنامه، به سلسله ی ساسانیان رسیدیم. بعد از این که دارا در رزم کشته می شود، پسرش ساسان به هندوستان می رود و بعد از چند سال، در می گذرد. فرزندان ساسان نیز که چهار پسر بودند و همگی همنام پدر، زندگی شان را به شبانی می گذرانند. ساسان چهارم، به شیراز سفر می کند و شبان گوسفندان بابک می شود.
بابک از سوی اردوان، حاکم شیراز بود. و به واسطه ی دیدن یک خواب، ساسان چهارم را می یابد و پی می برد که او نبیره ی اردشیر، بهمن است! پس او را به بزرگی و مهتری می رساند و دخترش را نیز به عقد وی در می آورد. از دختر بابک و ساسان، فرزندی به دنیا می آید که اردشیر نام دارد.
اردوان که اصفهان تا شیراز را تحت فرمان خود داشت، اردشیر را که پهلوان بزرگی شده بود، به نزد خود می خواند. روزی در شکار، اردشیر بر اردوان و پسران او، چنان درشتی می کند که اردوان او را به سمت سالاربانی اسبان و میرآخوری می گمارد.
از آن سوی در بارگاه اردوان، گلنار که گنجور و دستور اردوان بود، بر اردشیر علاقمند می شود و شبی با او به سوی پارس می گریزد.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
بسی برنیامد که اسکندر سخت بیمار و دردمند شد و دریافت که مرگش نزدیک شده است. نامه ای برای مادر فرستاد. در آن وی را به شکیبایی اندرز داد. و نوشت: به شما اندرز می دهم که دختر کید پادشاه هندوستان را به ارجمندی و با خواسته و پرستار بسیار نزد پدرش فرستید.
چون اسکندر درگذشت، همه ی سپاهیان بر مرگ او غمگین گشتند. و دانایان و حکیمان بر جان دادنش شیون کردند.
یکی گفت چندین نهفتی تو زر کنون زر چه دارد تنت را به بر؟
دگر گفت چون پیش داور شدی همان بر که کشتی همان بدوری
دگر گفت پرسنده پرسد کنون چه یاد آیدت پاسخ رهنمون
که خون بزرگان چرا ریختی؟ به سختی به جنگ اندر آویختی
آنگاه تابوتش را به اسکندریه بردند و به خاک سپردند.
اسکندر برای این که ایرانیان به روم نتازند، ایران را به چند استان بخش کرد، و هر قسمت را به یکی از بزرگان سپرد. بدین گونه دوست سال ملوک الطوایف بر ایرانشهر حکمروا بود. آن گاه پادشاهی بر اشکانیان راست شد. نخست اشک که از نژاد قباد بود بر اورنگ خسروی برآمد. سپس از او شاپور، و بعد از وی گودرز پادشاهی یافت. سپس بیژن و نرسی و اورمزد و آرش و اردوان یکی پس از دیگری شهریاری یافتند. اردوان پادشاهی نام آور بود و اصفهان تا شیراز را زیر فرمان داشت. وی بابک را از سوی خود به حکومت شیراز فرستاد.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در نشست کتاب خوانی امروز، دنباله ی داستان شاهنامه را خواندیم. در ادامه:
اسکندر به شهر نمل می رسد. شاه نمل از دیدار اسکندر خشنود گشته و هدیه های فراوانی به او داد. پس از آن اسکندر به شهر بابل درآمد و چون دریافت که پس از 14 سال پادشاهی روزگارش به پایان می رسد و مرگش نزدیک شده است، بر آن شد که همه ی بزرگان و آزادگان ایران را بکشد تا روم از گزندشان در امان ماند. اما پیش از انجام دادن این کار، نامه ای به ارسطالیس نوشت و با او رای زنی کرد.
ارسطالیس در جواب، وی را نکوهش کرد و به او گفت:
بپرهیز و جان را به یزدان سپار به گیتی جز از تخم نیکی مکار
و اگر تو بزرگان ایران را بکشی، بی گمان دیری نمی گذرد که سپاهیان ترک و هند و چین و دیگر کشورها به روم می تازند و آن جا را ویران می کنند.
هر آنکس که زاید ببایدش مرد اگر شهریار است اگر مرد خرد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
امروز هم در نشست شاهنامه خوانی، بخش دیگری از داستان شاهنامه را خواندیم. در ادامه:
اسکندر به شهر برهمن می رسد و مهتر برهمنان چون از لشکرکشی او آگاه می شود، به او می گوید ناقص اندیشه و ناآگاهی! چرا که سرمایه ی زندگی ما شکیبایی و دانش است و سپس به او گفتند که اگر می توانی ما را از پیری و مرگ نجات بده و اگر نمی توانی پس به چه امید در جهانگیری چنین رنج می بری و آیا این از ابلهی و کم دانشی نیست!
و آنگاه اسکندر از سرزمین برهمنان به جاهای دیگر و شهرهای دیگر رفت تا به آب حیوان رسید. و سرش را به آب حیوان بشست.
نمیرد کسی کاو روان پرورد به یزدان پناهد ز راه خرد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در ادامه ی نشست های شاهنامه خوانی روز دوشنبه، داستان شاهنامه را چنین خواندیم:
اسکندر به شهر برهمن لشکر کشید. مهتر برهمنان چون از لشکرکشی او آگاه شد به اوی او نامه نوشت و به او گفت: اگر امید به دست آوردن چیزی از این شهر را داری، فکری باطل کرده ای، چرا که ما را نه زر است و نه به آن نیازی داریم. سرمایه ی زندگی ما شکیبایی و دانش است.
پس اسکندر به خاور لشکر کشید تا از شگفتی های آن دیدن کند. بعد از آن به حبش رفت و از آن جا دیدن کرد. در ادامه اژدها را از بین برد و پس از کشتن آن از تخت زرینی که مردی مرده بر او نشسته بود و در بالای کوه بود، دیدن کرد و سپس به شهر هروم که تنها ساکنان آن زنان بودند، رفت.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در ادامه:
اسکندر به شهری رسید که قیدروش پسر قیدانه به دست سپاهیان اسکندر گرفتار شد. آنگاه اسکندر وزیر خود بیطقون را بر جای خود نشاند. قیدروش به فرمان اسکندر درآمد و با همراهان راهی اندلس شد.
قیدافه دانست که اسکندر به نام دیگری نزد او آمده و او را شناخت. اسکندر سخت نگران و در بیم شد و بر جان خویش اندیشناک گشت. اما قیدافه بر او مهربانی کرد و پیمان بستند که این راز همچنان بر طینوش پوشیده باشد. از آن سوی طینوش در اندیشه شد که فرستاده ی اسکندر را به کین خواهی فور بکشد ... .
مرا نیست آیین خون ریختن نه بر خیره با مهتر آویختن
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
اسکندر با سپاهی گران به جنگ فور ِ هندی رفت و او را شکست داد... از آن پس اسکندر به مصر رفت... .
در آن روزگاران در اندلس زنی بود به نام قیدافه که اسکندر برای او نامه ای فرستاد و او را به فرمانبرداری از خویش خواند... .
بخور هر چه داری منه باز ِ پس تو رنجی چرا ماند باید بـِکَس
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
خرد باید و دانش و راستی که کژی بکوبد در کاستی
اسکندر چهار چیز را که در سراسر گیتی بی مانند بود، به پیشکش نزد کِید می فرستد. از آن پس، پادشاه هند، دختر خود را با جام و پزشک و فیلسوف، نزد اسکندر می فرستد... .
خریدارم این رای و پند تو را سخن گفتن سودمند تو را
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
پادشاهی اسکندر شروع می شود و به وصیت دارا، روشنک را از مادرش خواستگاری می کند و او را به زنی می گیرد...
و در ادامه ی داستان، کِید هندی و تعبیر خواب های او توسط مهران خوانده شد.
ز کوی یکی دیگری را ندید همی این بدان آن بدین ننگرید
زمانی بیامد کز آن سان شود که دانا پرستار نادان شود
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در ادامه ی شاهنامه خوانی امروز، به جنگ دوم دارا با اسکندر رسیدیم و پس از آن جنگ چهارم این دو نفر، که در هر دوی این جنگ ها، دارا مجددا شکست را پذیرفت. بعد از مشورت با بزرگان به این نتیجه رسید که نامه ای برای اسکندر بنویسد و از او امان بخواهد.
اسکندر در پاسخ دارا از او خواست تا زیردست شدن او را بپذیرد که دارا از این پیشنهاد ناراحت گشته و بعد از شکست مجدد و ضعیف شدن دارا، دو تن از وزیرانش نقشه ی قتل او را کشیدند.
اسکندر پس از اطلاع از این اتفاق، بسیار ناراحت شده و بالای سر دارا حاضر گردید و به پی بردن نسبت خویشاوندی خود و او اشاره کرد. دو وزیر را بر دار آویخت و به سوی کاردانان ایران نامه ای نوشت و خود را پس از دارا، پادشاه نامید.
هم این چرخ گردان برو بگذرد چنین داند آن کس که دارد خرد
تو راز جهان تا توانی مجوی که او زود پیچد ز جوینده روی
بیاموز دانش تو تا ایدری که آنجا همه بر ز دانش خوری

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
داراب با ناهید دختر قیصر ازدواج می کند و بعد از چندی داراب او را به روم باز می گرداند. از ناهید پسری به دنیا می آید به نام اسکندر. از آن سوی داراب زنی دیگر را به اختیار می گیرد و از او فرزندی به دنیا می آید به نام دارا.
داراب بعد از 12 سال پادشاهی از جهان چشم فرو می بندد. چون دارا به تخت پادشاهی می نشیند، فرستاده ای به روم می فرستد و از اسکندر باژ و ساو می خواهد. اسکندر از دادن باژ سر باز می زند و جنگ در می گیرد.
چنین گفت کامروز مردن به نام به از زنده دشمن بد و شادکام
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
داراب به جنگ با رومیان می رود و با نشان دادن دلاوری های خود، شکست سختی را بر آنان وارد می کند. پس از آن غنایم را بین سپاهیان تقسیم کرده و به جشن و سور می نشینند.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
پادشاهی به همای می رسد که فرزندش را بعد از 8 ماه، به آب می سپارد. با گوهرها و گنجی فراوان.
گازُری کودک را از آب می گیرد و با همان گنج ها به خانه می برد. از آن رو که کودک را با گنج بسیار در آب یافته است، نام او را داراب می گذارد.
داراب بزرگ می شود و با دیدن تفاوت های ظاهری اش با پدر، از مادرش، درباره ی نژاد خود می پرسد و پی می برد که از کجا و چه نژادی ست.
اسبی و زینی و گرز و کمندی فراهم می آورد و درگیر جنگ با رومیان می شود.
در این جنگ، همای، داراب را در میان سپاهیان می بیند و مهرش به او می جنبد و از رشنواد ِ سپهبد، سراغ ِ نشان او را می گیرد. ...

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
برفت او و ما از پس ِاو رویم به داد جهان آفرین بگرویم
خبر کشته شدن رستم به زال می رسد و او را و زواره و رخش را با احترام به گور می سپارند.
فرامرز نیز بعد از چندی به کین خواهی می رود و شغاد را به آتش می سوزاند.
گشتاسب نیز بعد از صد و بیست سال پادشاهی، بهمن را به پادشاهی انتخاب می کند و جان می سپارد.
همه راستی کن که از راستی بپیچد سر از کژی و کاستی
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
رستم و زواره که به چاهی دیگر افتاده بودند، بعد از ساعتی جان سپردند. از میان سوارانی که همراه رستم به کابل آمده بودند، یکی به رنج و زحمت خود را به زابل رسانید و خبر کشته شدن تهمتن و زواره را به زال و دیگر بزرگان داد. زال جامه بر تن درید و خاک بر سر افشانده و فرامرز را با سپاهی گران به جنگ شاه کابل فرستاد.
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند به جز مردمی
رستم زخمی و ناتوان برمی گردد. زال برای چاره به سیمرغ پناه می برد و تمام داستان و رنج و دردی که بر رستم و رخش وارد شده را می گوید و کمک می خواهد.
سیمرغ به رستم یاد می دهد که از درخت گزی شاخه ای بلند و باریک بسازد و چون فردا به میدان کارزار با اسفندیار می رود و او از جنگ روی برنگردانده، کمان را به زه کرده و این چوب را به سوی چشم راست او رها کند.
رستم به همین روش اسفندیار را از پای درمی آورد.
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کآن را دری دیگر است
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
رستم پند ِ زال را گوش نمی کند و برای رزم با اسفندیار آماده می شود. در جنگ رستم و اسفندیار، هر دو با هم عهد می کنند که به تنهایی با یکدیگر نبرد کنند. از آن سو زواره برادر رستم با خشم به فرزندان اسفندیار حمله می برد و چند تن از آن ها را می کشد.
بدو گفت رسم که گر او ز بند نگفتی، نگشتی دل من نژند
مرا کشتن آسان تر آید ز ننگ اگر بازمانم به جایی ز جنگ
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
رستم از پهلوانی خود و خدماتی که به شاهان دیگر کرده، سخن می گوید و باز هم اسفندیار را پند می دهد که از دست بستن او چشم پوشی کند.
تو را گفتم از پیش و گویم همی نه از راستی دل بشویم همی
همه کار نیکوست زو در جهان میان کهان و میان مهان
تو چندین چه کوشی به کین و به خشم بشوی از دلت کین وز خشم چشم
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
اسفندیار به دیدار رستم می رود. هر دو در دیدار هم شتاب می گیرند و رستم بعد از آفرین کردن اسفندیار او را به می خواری دعوت می کند. اسفندیار دعوت او را رد می کند و می گوید که من آمده ام تا دست تو را به بند کنم و پیش شاه برم. که این تنها شرط برای رسیدن به تخت و گاه است.
از این پس هر دو به رجزخوانی و به رخ کشیدن پهلوانی و نژاد یکدیگر می پردازند.
همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در نشست کتاب خوانی امروز، ادامه ی داستان شاهنامه ی فردوسی را خواندیم. در ادامه ی داستان اسفندیار فرمان ناصواب پدرش گشتاسب را پذیرفت و به پند مادرش کتایون گوش نداد و شبانه لشکر کشید تا رود هیرمند.
" از آن جا فرستاده ای خردمند و با دانش نزد او می فرستم و وی را نزد خود می خوانم از آن رو که رستم، ایران زمین را به تیغ خود از بدی ها پیراسته و آباد کرده است! "
همان بر که کاری همان بدروی سخن هر چه گویی همان بشنوی
آن گاه بهمن پسرس را خواند و به او گفت: " پیش رستم برو و چون به او رسیدی درود ما را به او برسان و او را به سوی ما دعوت کن!"
بهمن رفت و پیغام اسفندیار را به رستم رساند. و جواب گرفت که: " چندی این جا بمان و هر زمان آهنگ بازگشت کنی، همراهت به درگاه شاه می آیم و از او می پرسم چه گناهی کرده ام که دستم باید به بند شود!"
هر آنکس که دارد روانش خرد سرمایه ی کارها بنگرد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
طبق برنامه ی نشست های کتاب خوانی دوشنبه ها، ادامه داستان شاهنامه را خواندیم. در ادامه ی داستان:
اسفندیار بعد از رهایی از جنگ و پیروزی به فکرش می رسد که پادشاهی را از پدرش بخواهد.
از آن سوی گشتاسب، جاماسب را فرا می خواند و از او آینده ی اسفندیار را می پرسد و او پیشگویی می کند که اسفندیار در زاولستان و به دست رستم می میرد!

برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد
در این دوشنبه نیز با حضور دوستان و اعضای جمعیت، ادامه ی داستان شاهنامه را خواندیم. در ادامه:
شب که تاریک تر شد، اسفندیار جامه ی کارزار پوشید و به همراه رزمندگان به ارجاسب حمله بردند! اسفندیار و ارجاسب چندان با یکدیگر جنگیدند که اسفندیار سر از تن ارجاسب جدا کرد. سپس نامه ای به گشتاسب نوشت و او را از پیروزی خود و سپاهش آگاه ساخت. و بعد از همان راه که به رویین دژ آمده بود، به ایران بازگشت.
چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش یابیم ازو گاه زهر
چه بندی دل اندر سرای سپنج چو دانی که ایدر نمانی مرنج
برچسبها: شاهنامه فردوسی, جمعیت زنان خورشید, ورامین, نشست کتاب خوانی, سازمان های مردم نهاد

